در جواب سوال دوستای بوس بوسی و خوشگلم که چرا کامنتارو تایید نمیکنی، نکنه نمیاد برات! باید عرض کنم خدمتتون که دیگه نمیخوام کامنت هارو تایید کنم:> بنظرم همینکه خودم بخونم کفایت میکنه...
یله | چهارشنبه دوم آبان ۱۴۰۳
20:2
من آتش گرفته ام! چاره نه دوییدن است نه ایستادن! من به هرحال خاکستر میشوم! فرقی نمیکند که پوره سیاهه شوم یا رنج هایم زغاله، مهم این است که من در حال سوختن ام!
یله | چهارشنبه سی ام آبان ۱۴۰۳
19:35
کاش حداقل بمیرم تموم شه بره، خستم دیگه
یله | جمعه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۳
20:34
دبیر شیمیم یه دفترچه داره، دانش آموای دخترشو براساس رنگ پوست و اینا طبقه بندی کرده:/ برای شوهر😂😂😂😂😂امروز گفت اسم منم نوشته توی اون دفترچه هه😂😂😂😂😂😂😂😂😂 باز خوبیش اینه این اگه شوهر پیدا کنه، شوهر پولدار پیدا میکنه😂😂😂😂😂دیگه خلاصه از فردا خواستگارا قراره صف بکشن دم خونمون😂😂
یله | سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۳
21:13
آمار بازدید وبم داره عجیب میشه واقعا! دیروز با اینکه یه پست خیلی معمولی و روتین گذاشتم، 71 نفر وبمو چک کردن! دست شما دردد نکنه عزیزان، جبران کنم ایشالله😂
یله | سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۳
18:49
کم کم تایمام داره درست میشه! امروز از ساعت سه و نیم شروع کردم به درس خوندن( توی این 2 سالی که برای کنکور دارم میخونم، خیلی زور میزدم از چهار و نیم شروع میکردم) به پارتای استراحتم پایبند بودم و فقط همون تایم رو استراحت کردم، امروز مفید بوده احتالا! اینکه دارم جون میگیرم خوبه بنظرم
یله | دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۳
20:50
امیررضا رفته برام کاپسن خریده:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))قدرتی خدا چیه این داداش بزرگتر....من فدات بشم گوگولی:)))))
ولی سر همینم که مقایسه میکنم امیررضا رو با داداش دیگم، دچار کلی تفاوت میشم! داداش بزرگه هیچ وقت کادوی گرون نخریده برای من! همیشه هرچی گرفته زیر 1 تومن بوده، ولی امیررضا هرسال برای تولدم طلا میخره، کلی خرت و پرت اینجوری مثل کاپشن و هدفون ... میخره و حتی گفته اگه کنکور قبول شم برام ایپد پرو میخره:>>>>>>> خلاصه که داداش بزرگم بگیر نگیر داره:/ امیدوارم مال شما اون گرفته هه باشه😂
یله | یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳
21:48
داداش کوچیکه رفت! اتفاقای 8.9 سالگیم دوباره داره تکرار میشه! امیدوارم به خودش بیاد! تموم کنه این مسیرو...من فکر میکنم حتی خودش هم نمیدونه داره چیکار میکنه، گیج شده.... و من نگرانشم
یله | جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳
20:45
داداش بزرگه، تقریبا یک سال پیش وبمو پیدا کرده بود! نمیدونم هنوم بهش سر میزنه یا نه، اما واقعا امیدوارم سر بزنه، پست هامو بخونه و بفهمه که نظر من راجبش چیه...
یله | جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳
12:54
تقریبا 2 سال پیش این وبو زدم برای شعر ها و متن هام، امروز اما بیشتر پست های اخیر تبدیل شده به مشکلات خانوادگی🤡😂 راه عجیبی و اومده وبم
یله | جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳
11:0

این عکس اولین عکسی بود که بدون فیلتر گرفتم و احساس کردم زیبام، میزارمش اینجا تا این حس رو هر روز به خودم یادآوری کنم و تف به داداش بزرکه
یله | جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳
0:17
امروز داشتم به این فکر میکردم که رفتار برادرهام از یک جایی به بعد چقدر متفاوت از هم شد! جاهاشون انگار عوض شد، برادر خوبه شد برادر بده و برعکس! و این خیلی جالبه که از روزی که داداش خوبه شد داداش بده، تمام حرف هایی که بهم زده رو یادمه!! تمام پنج سال رو یادمه! موقع گفتن این حرف ها به من، یک لحظه با خودش فکر نکرد شاید روی من تاثیری بزاره؟ ولی خب اشکال نداره، دارم به این فکر میکنم که شاید رسالت بزرگ من توی 17 سالگی این باشه که تو یکی رو آدم بکنم! باید بفهمی تو احمق ترین آدم روی کره ی زمینی، چون فکر میکنی عقل کلی! باید بفهمی صرفا چون پزشک شدی، دانشمند دنیا نیستی، توی بدردنخور باید اینو بفهمی که آدم باهوشیه این خانواده توی خر نیستی! تو پر از ایرادی، پر از رد فلگ، پر از اخلاق های منزجر کننده، و من، همون خواهر کوچیکه که از نظر تو زیبا نیست، خوش هیکل نیست، باهوش نیست و...اینارو توی کله ی پوکت فرو میکنم احمق جون...از این به بعد بدون عذاب وجدان بار ها بهت یادآور میکنم که چه آدم غیرقابل تحملی هستی! که چقدر ناکاملی، اینکه ختی نتونستی با آدمی که دوسش داری کنار بیای، قطعا بهت میگم من هم هیچ وقت به پسری مثل تو نگاه نمیکنم، حوصلم رو سر میبری، مرد خوشگلی تلقی نمیشی، دچار اعتماد بنفس کاذبی، اونقدری که باید درآمد نداری و کلی چیز دیگه....فقط امیدوارم این وسط پدر و مادرم دخالت نکنند و هی طرف اونو نگیرن، و تمام تلاششون رو نکن برای اینکه به من عذاب وجدان بدن: داداشت فلان کارو برات کرده، حیف این داداشا برای تو، این جوری کرده داداشت، اونجوری کرده داداشت و ... خب مگه مهمه؟ کرده که کرده. من توی اون موقعیت بابت اون اتفاق سپاسگذار بودم، اما اون اتفاقات باعث نمیشه من از واکنش بشدت مزخرفش توی یک اتفاق دیگه چشم پوشی کنم! میگم نمیتونم چشم پوشی کنم چون کنار نمیام هیج وقت با حرف هایی که بهم زده، اخ که تو روحت، امیدوارم هیچ وقت دختر دار نشی...چون میرینی توی اعتماد بنفس و شخصیتش...احتمالا وقتی نوجوون بشه، بار ها بهش میگی زشت و بدردنخور، فقط چون به خیال خودت با گرفتن اعتماد بنفسش ازش، میخوای ازش مراقبت کنی...حال بهم زن....
تا تمام حس بدی که به من دادی رو، بهت منتقل نکنم، نمیتونم ببخشمت! بعد از اینکه دچار کلی حس بد شدی نسبت به خودت، جلوی آینه نتونستی به خودت نگاه کنی، توی هر لحظه، با نگاه هرکس فکر کنی، نکنه طرف میگه من چقدر زشتم، شاید تونستم کمی باهات مهربون تر برخورد کنم! فعلا از زندگیم فاصله بگیر داداش بزرگه ی بدرد نخور
*میدونم سر و ته جمله ها بهم نمیخوره، معذرت میخوام! توی هر لحظه کلی کلمه وارد ذهنم میشد و من نمتیونستم انگشت هام رو برای بیان نکردنشون متوقف کنم.. تا جایی که میتونستم سعی کردم کمی بهم ربطشون بدم، ولی خب امیدوارم خیلی بد نشده باشه
یله | جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳
0:15
من فکر میکنم امیررضا بهترین برادر دنیا است! یا اصلا بهترین آدم دنیا است! شاید یه کوچولو دچار شیم بشم بعدا، ولی من حتی فکر میکنم از برادر دیگم هم، انسان بهتریه! اینرو باور دارم که توی خیلی از مسائل، زودتر از هرکسی میتونم به اون اعتماد و تکیه کنم! من میدونم که اون تنها کسیه که باور داره من کنکور قبول میشم! تنها فرد توی خانواده است که تغییرات خوبِ من رو بهم میگه و بهم احساس کافی بودن میدن! و الان دارم به این قضیه فکر میکنم که چقدر نقطه ی مقابل برادر بزرگترمه!
ممنونم ازت داداش کوچیکه:)
یله | سه شنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۳
4:51
من همیشه همه چی داشتم، ولی اون همه، همه ی من نبوده! نمیدونم چطوری بگم، اما من هیچ وقت اونارو نخواستم، یا زمانی داشتمشون که دیگه ذوقی براش نبوده! شاید بیشتر اوقات هزینه ای که کردن برای یک چیزی، خیلی بیشتر از اونی بوده که من میخواستم، ولی مسئله همینه! چیزی که داشتم اونی نبوده که من میخواستم! صرفا بیشتر اوقات این صحبت بوده که چیزی که ما میگیم درسته! خریدی که ما میکنیم بهترینه و.... و اینها باعث میشه من با داشتن کلی چرت و پرت، فکر کنم که هیچی ندارم...
یله | سه شنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۳
4:44
برای هر چیز کوچیکی باید بارها خواهش کنم، اعصابم خورد شه و در نهایت گریم بگیره تا شاید یکروزی برام بخرن! حالا اگه میگفتی نمیتونن بخرن، میگفتم اوکی، نمیشه دیگه، پولشو ندارن الان. ولی اینکه قضیه پولش نیست و فقط میخوان منو اذیت کنن همه جامو میسوزونه... حاضرم هر کاری بکنم، ولی هیچ چیزی ازشون نخوام دیگه! مشاورم میگه باید دبیر بگیری برای ریاضیت، من اما برای اینکه بهشون نگم دبیر لازم دارم، درسنامه رو هزار بار میخونم، از هوش مصنوعی میپرسم، ویدیو نگاه میکنم و...دیگه برای همه چیز اینجوری شدم! حاضرم صبا که میرم مدرسه از سرما یخ بزنم، ولی نگم فلان هودی یا فلان سوئیشرت رو میخوام... وای که چقدر بدم میاد ازتون
یله | دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳
19:37
حاضرم بمیرم ولی دیگه از خانوادم چیزی نخوام... عقده ای های حال بهم زن... حالم از همتون بهم میخوره... فقط بلدین عن بزنین به اعصاب من.... روانی های بدبخت
یله | دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳
18:54
امروز اتفاقی با یک راننده کامیون برخورد داشتم، خدا ببخشش برای مامان و باباش جدی،خیلی پسر برازنده ای بود😂 کی راننده کامیونا انقد خوشگل و خوش هیکل و پولدار شدن😂 جدی انقد شغلش به قیافش نمیخورد که دوستم باورش نمیشد هی میگفت داره اسکلت میکنه بدبخت😂حیف که درگیر درسم، وگرنه آقایی رو حتما به چشم خریدار نگاه میکردم و اطلاعات تکمیلی رو خدمتتون عرض میکردم:(😂
یله | یکشنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۳
23:8
یکی از دوستام گفت چرا کامنت هارو تایید نمیکنی؟ باید عرض کنم خدمتتون که وقتی وبمو باز میکنم و نوتیفیکیشن نظرات تایید نشده رو میبینم یه جون به جونام اضافه میشه! الان تعدادش 57 تا است، و هردفعه بهم یادآوری میشه من 57 بار مهم بودم! و خب توی روحیه ی الانم این یادآوری خیلی تاثیر داره... شاید بعدا همه ی نظراتو تایید کردم:)
یله | شنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۳
18:37
بچه ها😭😭😭😭😭 من وقتی نظراتمو باز میکنم و میبینم انقد بهم توجه میکنین و سعی میکنین امیدوارم کنین واقعا گریه میکنم:((( خیلی خیلی خیلی ممنونم از همتون:))))))) کلمه به کلمه ی چیزهایی که میگین واقعا برام ارزشمنده و مهم... اسم های همتون یادم میمونه و ایشالله خانم دکتر که شدم دهن همتونو رایگان سرویس میکنم:))) خیلی ممنونم:>>>>
یله | شنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۳
16:19
قدرتی خدا، چیه این سرنوشت! من براچی باید خیلی یهویی عصر برم ناشناس یکی که توی واقعیت فقط 5 کلمه باهم حرف زدیم و انقدر ناشناس هم و دیر جواب بدیم که تا الان صحبتمون طول بکشه و برسه به وقتیکه من دعوا کردم و حالم بده! و اون شاید داره تلاش میکنه یه چیزایی به من یاد بده! و در کمال ناباوری حال من خوب میشه! و من میفهمم که قرار نیست برای همه زیبا بنظر بیام! برادرم فکر میکنه من زشتم؟چه اهمیتی داره؟ من سلیقه ی اون نیستم! مهم اینه که من خودم و دوست دارم! و تف به داداشم که اینو به من میگه... من الان خیلی خوشحالم:))))) و مرسی سرنوشت خوشگلم....
یله | جمعه یازدهم آبان ۱۴۰۳
1:37
داداش بزرگم و واقعا نمیتونم تحمل کنم! این نگاه از بالا به پایینی که داره واقعا منزجر کننده است! همه عنن اون خوبه!! از نظر اون من هیچ وقت نمیتونم کنکور قبول شم، هیچ وقت دختر زیبایی نیستم، هیچ وقت دختر خوش هیکلی نیستم و .... و تمام اینها برای زمان هاییه که من واقعا سعی میکنم خودم رو دوست داشته باشم! بسختی دارم به خودم میقبولونم که من آدم خوبیم! بالاخره به یک جایی میرسم و به اندازه ی خودم دوست داشتنیم! واقعا منزجرم میکنه برادرم!الان توی این موقع از شب بخاطر حرف های اون مطمئنم که خوشگل نیستم، به هیچ جایی نمیرسم و چقدر خسته ام! کاش دیگه ساکت شی! با من حرف نزنی...
یله | جمعه یازدهم آبان ۱۴۰۳
0:21
یادمه سه سال پیش که قرار بود آزمون نمونه بودم، همه ی خانودام(غیر از داداش کوچیکم) میگفتن نمیتونی! اونقدر مطمئن بودن که من هرچی میگفتم، اگه قبول شم فلان چیزو برام میخرین؟ با صددرصد اطمینان میگفتن آرهههههه میخریم برات..نتایج که اومد همه کرک و پرشون ریخته بود! من قبول شده بودم ! توی بهترین نمونه دولتی شهر و همون رشته ای که خودم میخواستم! بعد از اون هیچکس بازم غیر از داداش کوچیکم حتی یه آفرینم نگفت چه برسه به خریدن چیزایی که قول داده بودن! و تا ماه ها دیالوگ ثابت خونه ی ما این بود، رفته شانسی زده یچیزی اومده، مشخصه تقلب کرده، شاید اشتباه شده و .... و اینروزها این حرف ها دوباره و دوباره داره تو خونه ی ما تکرار میشه! همشون (غیر از داداش کوچیکم) معتقدن من کنکور قبول نمیشم! تو خونه که میگم بین دندون و پزشکی موندم، داداش بزرگم با تمسخر و خنده میگه حالا تو دعا کن مجاز به انتخاب رشته بشی، بقیش پیش کش! :) نمیدونم چطوری بگم اما، من خودم میدونم که قبول میشم! و اینو هم میدونم که بعد از قبول شدنم، باز هم هیشکی تشویقم نمیکنه، فقط کاش زودتر آدم بزرگ بشم....
یله | پنجشنبه دهم آبان ۱۴۰۳
0:9
من هنوز سنم خیلی کمه و قطعا هدف های نزدیک تر و مهم تری در زندگیم دارم اما بازم وقتی یکی بهم میگه مامان خوبی میشی بال در میارم:) امروز به دوستم میگم وای فکر کن 10 سال دیگه یکی به من میگه مامان، شاید اصلا دادم مامانم بزرگش کنه، بعد دوستم میگه نه تو اتفاقا مامان خیلی خوبی میشی، از اون مامانایی که بچه ها باهاشون تو مدرسه پز میدن:))))))واییییییییییییییییی:)) ولی واقعا مسئله ی ترسناکیه! من چیکار باید بکنم اونو؟ چجوری باید بزرگش کنم؟ تربیت درست چیه اصلا؟؟مامان بودن سخت ترین کار دنیا است واقعا
یله | سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳
15:17
چتریام بلند شده بود، زنگ تفریح رفتم قیچی گرفتم که عارفه کوتاه کنه برام، میخواست کوتاه کنه که دبیر شیمیم اومد تو کلاس، بعد عارفه هم بهش گفت که میخواستیم چتریاشو کوتاه کنیم، دبیر شیمیمم گفت بده من کوتاه میکنم، دوره ی آرایشگری رفتم من اند گس وات؟؟؟ انقد قشنگ چتریامو زد که واهایییی😭😭😭😭قرار شد هر ماه بزنه چتریامو برام:>
یله | سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳
14:47
تقریبا تمام پست های دوماه گذشته رو ثبت موقت زدم!!! فکر کنم دارم میفهمم لازم نیست همه چیز رو به اشتراک بزارم...
یله | دوشنبه هفتم آبان ۱۴۰۳
16:24
یکی از دلایلی که وب زدم این بود که هیچ دوستی نداشتم! صحبتام واقعا برای هیچکس اهمیت نداشت و هیچکس براش مهم نبود که بفهمه روزمرگی من چطوریه!!!! نه اینکه کلا دوست نداشته باشما، نه! چندتا دوست دارم، ولی احساس میکنم دوستیمون کاملا یک طرفه است...ماجراهای دنیز که انقدر من سرش ذوق و شوق دارم برای هیچکس جالب نیست..درست عین خودم! احساس میکنم دیگه خودمم برای کسی جالب نیستم..اگه یه روز برای همیشه نباشم، برای کسی مهم نیست.....
یله | یکشنبه ششم آبان ۱۴۰۳
0:3
یه چند وقت میخوام به آدم های اطرافم اصلا پیام ندم! ببینم که اگه من شروع کننده نباشم، کس دیگه ای ادامه ی این رابطه براش مهمه یا نه...
یله | جمعه چهارم آبان ۱۴۰۳
0:49
بابام با لحن بشدت اگزجره ای به مامانم گفت فلان جا کثیفه!!!! جدی مامانم خیلیییییییییی صبر داره! من اگه شوهر کرده بودم و اون تخم سگ همچین حرفی بهم زده بود، واقعا دعوا میشد... دست نداری مگه.. خودت درستش کن اون قضیه رو... نمیدونم بعد از 29 سال مامانم از انتخابش که از روی عشق بوده هنوز راضیه یا نه! ولی من قطعا گاهی وقتا از انتخابش ناراضی میشم
یله | چهارشنبه دوم آبان ۱۴۰۳
22:3