جدی فضای مجازی خیلی ترسناکه! مثلا من خودم از روی استوری یکی فهمیدم خونش کجا است....
یله | دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳
12:52
این چند وقت که امتحانای مستمرم بود اصلا تستی نخوندم! یعنی داشتم توی برنامم، اما من نمیخوندم:) اصلا حوصله ی درس ندارم دیگه، همین امتحانای مدرسمم به زور میخونم، ولی خب امروز بعد از یک ماه دوباره نشستم پای درس! امیدوارم این حس درس خوندن تا حداقل آخر امتحانای ترم اولم باهام بمونه...
برای ثبت نام کنکورمم عکس ندارم،و ثبت نام کلا ۸ روز زمان داره، انقدر استرس دارم دیر بشه که خدا میدونه...
یله | یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳
21:0
بنده 12 سال مدرسه رفتم، و عین 12 سال متنفر بودم از ریاضی غیررررررررر از امسال:))) ریاضی امسال رو واقعا دوست دارم... فکر کردن برای مسئله هاش روحمو تازه میکنه واقعا:)) فردا مستمر ریاضی دارم، امیدوارم 17 به بالا بشم:)
یله | جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳
20:50
حال و هوای وبم چقدر تیره است :( این خوب نیست.. امیدوارم زودی درست شه
یله | سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳
14:42
من فقط هفت ساله بودم که برادرم دانشجو شد، آن اوایل همه چیز خوشحال کننده بود، منظورم از اوایل سال های طولانی است، انقدر طولانی که من 17 ساله شدم و برادرم دیگر پزشک شده بود...از انروز به بعد روز های من کمی که نه بیش از حد لازمم به غم آمیخته شده بود،او آقای دکتر شده بود و این درحالی بود که من تمام سعیم را میکردم که ریاضی 2 را با نمره ی بالای 15 پاس کنم، شاید تو بگویی غم من نشات گرفته از حسادتم است، اما نه، به بلندای تمام روزهایی که خستگی، خسته ام کرده بود، نه.. غم من فقط یک منشا داشت، برادرم....از نظر دکتر خانه یمان، من خنگ طلقی میشوم،دختر زیبایی نیستم و احتمالا در هیچ زمینه ای از زندگی برای بار اول موفق نخواهم شد، این 3 جمله را من بیشتر از 365 روز است که با لحن های مختلف، کلمات متفاوت و موقعیت های غیریکسان از او میشنوم...ولی چرا؟ من که میدانم تو دلسوز من هستی، میدانم که احتمالا گاهی روزها برای کارهای عجیب و غریب من غصه میخوری، میدانم که گاهی جور منِ سرکش را کشیدی، اما اینروزها، این حرف ها چه باوری را در تو زنده میکند؟ شاید معتقدی منرا با انگیزه میکند، چه دلیل سودا زده ای...
برادر مغرور من، میدانم، این احتمالا لبریز از ظلم است اما من امیدوارم تو هیچ موقع پدر دختری نشوی، شاید او در انعکاس باور های تو بشکند! خیلی سهمگین تر از من...
یله | سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳
14:34
این چند روزه دلیل خاصی ندارم برای زندگی! همینجور بدون امید پیش میرم ببینم چی میشه:(
و راستیییییی بوس به عسل قشنگم بابت تموم حس کافی بودنی که بهم میده:>>>>>>>>>>>>>>>
یله | یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳
22:0
حقیتا امروز اتفاق های بزرگش زیاد جالب نبود! اول صبح که شیشه میز معاونمون رو شکوندم، در قوری مدرسه شکست:] و برای باز هزارم فهمیدم مشاورم به درد نمیخوره، واقعا دیدم دلیلی برای زندگی امروزم ندارم که کلی چیز کوچیک یادم اومد:)
امروز زندگی میکنم بخاطر:
۱ـگربه سیاهه ای که دم جومات نشسته بود و گذاشت نازش کنم
۲ـ۱۸۵ ای که قراره پیدا بشه:/
۳ـآشی که فردا قراره بخورم
۴ـچهره شناسی ای که امروز شدم
۵ـ بوس کردن میتو
و راجع به چهره شناسی بگم اینو: قاسمیان همه ی چیزایی رو گفت که خودم همیشه بهشون فکر میکردم! جدی تعجب کردم:>> برخلاف قیافش دختر خجالتی ایه، هیچ وقت توی زندگیش درک نشده، بیشتر از اون چیزی که نشون میده ناراحت میشه و درون گراعه!اینارو فقط خودم میدونستم و بازم هیچ وقت، هیچ کس نبود که اینارو بهم بگه، شنیدن اینا باعث روون شدم روحم شد...
یله | سه شنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۳
17:6
امروز زندگی میکنم بخاطر:
1_عطری که داداش کوچیکه برام خریده
یله | دوشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۳
16:8
امروز زندگی میکنم بخاطر:
1_چشم خاکستری
2_تقریبا 2 ساعتی که فوتبال بازی کردم
3_4تا گلی که توی بازی زدم
4_امتحانی که خوب دادم
5_چایی نباتی که رومینا بهم داد
6_خوابیدن روی نیمکت توی حیاط
7_حس خوبی که از بچه ها گرفتم
8_خندیدنام
9_حس عجیب و غریبی که توی خودم پیدا کردم
10_هوایی که عالی شده
یله | یکشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۳
16:17
امروز زندگی میکنم بخاطر:
1_چشم خاکستری
2_گلی که توی فوتبال زدم
3_مدیتیشنم
4_خوردن پیتزا
5_خندیدن با بچه ها
6_احساس میکنم هنوز کسی هست که من براش سنگ صبور باشم
7_برای امتحان فردا خوندم و حتما میخوام که فردا بدم این امتحان رو
8_ یکی از ویدیو های رولاین رو باید ببینم
یله | شنبه دهم آذر ۱۴۰۳
20:4
واقعا حالم خوب نیست! به همین خاطر میخوام یه مارک جدید اضافه کنم به وبم با عنوان"وصل به زندگی "و به خودم هر روز یادآوری کنم که فردا هم ممکنه آرامش کمی در زندگی لنگ لنگان حرکت کنه! بنظر خودم این مارک، تنها مارکیه توی وبم که تمام پست هاش، سال ها بعد هم آرومم میکنه....
یله | شنبه دهم آذر ۱۴۰۳
19:59
داشتم آهنگ همه ی من شایع رو گوش میکردم، یه تیکش به خواهرش میگه: مثل پنجه آفتاب میمونی... ناخودآگاه به حرف داداشم فکر کردم.. و زدم زیر گریه.فکر نمیکنم هیچ وقت بتونم فراموش کنم!!! چقدر به خواهر شایع حسرت خوردم.....
همیشه برام سوال بود واقعا، چطوری میگن میبخشیم ولی فراموش نمیکنیم؟ این برام خنده دار ترین جمله و کلیشه ای ترین باور بود! اینروزا خودم برای اولین بار تجربش میکنم! داداشم رو بخشیدم، خیلی وقته! ولی هیج وقت فراموش نمیکنم که چیا گفته بهم! این حس خوبی نیست! اون برای من یه تکیه گاه بود! یه نقطه ی امن توی این دنیا که دوسش ندارم! و امروز نیست دیگه! باورم هام همشون فرو ریختن و من مثل هر روز دیگه ای فقط خستم...
یله | شنبه دهم آذر ۱۴۰۳
19:40
سه چهار روزه دندون پیش چپم درد میکنه، در حدی که حرفم دیگه نمیتونم بزنم، زبون که بهش بخوره انگار یه رگی میگیره میره تا توی مغزم:((((( و امروز دیدم لثم توی یه قسمتای از اون حالت صورتی خارج شده و به کبودی میزنه! احتمالا عفونت کرده:(((( دارم جر میخورم واقعا، دردش واقعا طاقت فرسا است، هیچی نمیتونی بخوری، حرف به زور میزنی و دردشم که از همه بدتره... دارم با گریه برای امتحان فردا میخونم واقعا...
یله | سه شنبه ششم آذر ۱۴۰۳
22:42
امروز به بچه ها گفتم بیاین بگیم آینده ی هرکدوممون رو چه شکلی میبینین، وجه اشتراک صحبت هاشون راجع به من این بود که با یه کسی وارد رابطه میشم، خیلی سرش اذیت میشم و بیشترین حجم غم رو بخاطر اون تجربه میکنم:( با اون که کات میکنم از همه ی مردا بدم میاد، روی کار خودم تمرکز میکنم و رشد میکنم، کنار رشته ی اصلیم دنبال علایقم هم میرم و بعد از چند سال همونی رو پیدا میکنم که باید، من رو خوشحال میکنه و من دوسش دارم!
حقیقتش رو بخوام بگم، اصل حرفش رو خودم هم فکر میکنم، من دچار یه خلاء عاطفی میشم! پژمرده که نه، پرپر میشم... و امیدوارم واقعا که تجربه نکنم...
من اما چیزهای دیگه ای توی ذهنمه! کارایی که میخوام رو روی صورتم انجام دادم، روتینم رو مشخص کردم و صبح ها میرم میدوئم، و احتمالا توی 30 سالگیم ازدواج میکنم، یعنی اگه تا 20(که واقعا سن کمیه و دوست ندارم خودم ) ازدواج نکنم، دیگه ازذواج نمیکنم تا 30 سالیگم......
این ها مثل خیلی چیز های دیگه باید بمونه برای مهدیسای 30 ساله! میدونم که اکثر چیز های که الان برات اهمیت دارن شاید همین سال بعد برات خنده دار باشن، اما بالاخره باید چیزی وجود داشته باشه که در هر مقطع زمانی ای ما بابتش دلشوره و نگرانی داشته باشیم! لطفا انقدر سرسختانه مقابل خودت واینستا و کمی آروم بگیر دختر جون!
امیدوارم مهدیسای 30 ساله، آدمی خوشحال باشه...
یله | یکشنبه چهارم آذر ۱۴۰۳
22:13
ینروزها سرسختانه دنبل یک دلیل میگردم برای وصل شدنم به زندگی! هر اتفاق تازه ای یه تار رو محکم میکنه، گربه ای که زیر آفتاب خوابیده بود، 2 تا گلی که توی فوتبال زدم، مدل موی جدیدم، عکسی که دیروز گرفتم، درست کردن ناهار برای خودم، آرایش کردن، درست جواب دادن تست زیست کنکور و ... باعث شد من امروز هم زندگی کنم، و فکر میکنم طناب امروز محکمه!
یله | شنبه سوم آذر ۱۴۰۳
16:55
امروز برای اولین بار زن پسر عموم رو دیدم، باورم نمیشه حتی رشدش هم کامل نشده://////متولد 89 عه://////////////پسر عموم چند سالشه؟ متولد 76 عه:// مگه میشه! یه بچه ی کلاس نهمی چه میفهمه زندگی مشترک چیه! مامان دختره متولد 70 بود! و انقدرررررر جوون بود که من اول فکر کردم عروس اونه! خانواده ی عجیبی بودن واقعا
یله | جمعه دوم آذر ۱۴۰۳
17:17
دوباره تقریبا تمام پست های این یک ماه اخیرم رو پاک کردم! شاید بیش از حد خسته ام! نمیدونم...
از دوتای جوجه های خودمم، بهار و عسل معذرت میخوام که گفتینوم رو بستم اما واقعا حوصله ی آشنایی با هیچ آدم جدیدی رو ندارم و مجبور شدم لینک رو ببندم :( امیدوارم هر دوتاتون رنگی ترین روز های ممکن رو تجربه کنین..
یله | پنجشنبه یکم آذر ۱۴۰۳
15:39