امروز داشتم به این فکر میکردم که رفتار برادرهام از یک جایی به بعد چقدر متفاوت از هم شد! جاهاشون انگار عوض شد، برادر خوبه شد برادر بده و برعکس! و این خیلی جالبه که از روزی که داداش خوبه شد داداش بده، تمام حرف هایی که بهم زده رو یادمه!! تمام پنج سال رو یادمه! موقع گفتن این حرف ها به من، یک لحظه با خودش فکر نکرد شاید روی من تاثیری بزاره؟ ولی خب اشکال نداره، دارم به این فکر میکنم که شاید رسالت بزرگ من توی 17 سالگی این باشه که تو یکی رو آدم بکنم! باید بفهمی تو احمق ترین آدم روی کره ی زمینی، چون فکر میکنی عقل کلی! باید بفهمی صرفا چون پزشک شدی، دانشمند دنیا نیستی، توی بدردنخور باید اینو بفهمی که آدم باهوشیه این خانواده توی خر نیستی! تو پر از ایرادی، پر از رد فلگ، پر از اخلاق های منزجر کننده، و من، همون خواهر کوچیکه که از نظر تو زیبا نیست، خوش هیکل نیست، باهوش نیست و...اینارو توی کله ی پوکت فرو میکنم احمق جون...از این به بعد بدون عذاب وجدان بار ها بهت یادآور میکنم که چه آدم غیرقابل تحملی هستی! که چقدر ناکاملی، اینکه ختی نتونستی با آدمی که دوسش داری کنار بیای، قطعا بهت میگم من هم هیچ وقت به پسری مثل تو نگاه نمیکنم، حوصلم رو سر میبری، مرد خوشگلی تلقی نمیشی، دچار اعتماد بنفس کاذبی، اونقدری که باید درآمد نداری و کلی چیز دیگه....فقط امیدوارم این وسط پدر و مادرم دخالت نکنند و هی طرف اونو نگیرن، و تمام تلاششون رو نکن برای اینکه به من عذاب وجدان بدن: داداشت فلان کارو برات کرده، حیف این داداشا برای تو، این جوری کرده داداشت، اونجوری کرده داداشت و ... خب مگه مهمه؟ کرده که کرده. من توی اون موقعیت بابت اون اتفاق سپاسگذار بودم، اما اون اتفاقات باعث نمیشه من از واکنش بشدت مزخرفش توی یک اتفاق دیگه چشم پوشی کنم! میگم نمیتونم چشم پوشی کنم چون کنار نمیام هیج وقت با حرف هایی که بهم زده، اخ که تو روحت، امیدوارم هیچ وقت دختر دار نشی...چون میرینی توی اعتماد بنفس و شخصیتش...احتمالا وقتی نوجوون بشه، بار ها بهش میگی زشت و بدردنخور، فقط چون به خیال خودت با گرفتن اعتماد بنفسش ازش، میخوای ازش مراقبت کنی...حال بهم زن....
تا تمام حس بدی که به من دادی رو، بهت منتقل نکنم، نمیتونم ببخشمت! بعد از اینکه دچار کلی حس بد شدی نسبت به خودت، جلوی آینه نتونستی به خودت نگاه کنی، توی هر لحظه، با نگاه هرکس فکر کنی، نکنه طرف میگه من چقدر زشتم، شاید تونستم کمی باهات مهربون تر برخورد کنم! فعلا از زندگیم فاصله بگیر داداش بزرگه ی بدرد نخور
*میدونم سر و ته جمله ها بهم نمیخوره، معذرت میخوام! توی هر لحظه کلی کلمه وارد ذهنم میشد و من نمتیونستم انگشت هام رو برای بیان نکردنشون متوقف کنم.. تا جایی که میتونستم سعی کردم کمی بهم ربطشون بدم، ولی خب امیدوارم خیلی بد نشده باشه
یله | جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳
0:15