پیچک

برای ارکیده

ارکیده عزیزم؛ این برگ ها تماما برای تو!

امروز و در این لحظه مامان فقط یک دختر هجده ساله معمولی پشت کنکوری است درحالیکه به تو فکر می‌کند.! به روزی که -تو- به الان من رسیدی و من؛ سراشیبی زندگی را طی میکنم... راستش را بخواهی عزیز جانم؛ زندگی نه برای من و نه برای هیچ کدام از هم وطن های خون دیده ام جالب نیست! ما لبریز از خشم, نخواستن و خاک کردن عزیزانمان هستیم و باید بگویم به تو از شجاعت باور نکردنی انسان هایی که تو وقتی به این دنیا قدم بزنی آشنایشان میبینی. عزیزکم باید بدانی که تمام عزیزان دوست داشتنیمان برای تو و تمام سیسی هایت, یک مرگ, چند ده یا چند صد ساچمه و انبوه زیادی از گاز اشک آور را به جان خریدند-که البته مبلغ بسیار زیادی است- برای روزی که هیچ انسان هجده ساله ای نگران قیمت دلار و رویاهایش نباید و نازنینم چقدر دلم از آن ته ته هایش میخواد که تو اصلا نفهمی مامان چه میگوید و یک اخم لطیف از سر سردرگمی بکنی و بگویی: مگر کسی هم هست که نگران قیمت دلار باشد؟» آخ که عزیز دلم, نمی‌دانی انسان بودن در این تکه از جغرافیا چقدر رنج آور است! باور کن جان لامذهب آدمی به لب که هیچ به پشت مردمک غم دیده اش میرسد و هرچه زور میزند نه پایین میرود و نه بالای می آید.به حرمت تمام آسفالت های قرمز شهر که تا قیامت خون عزیزدلی از آن سر بر می آورد, این خاک طفلکی را دوست داشته باش و اینرا مطمئن باش که دلبستگی ما به این مام دائم العمر است.

برچسب‌ها: نور من
یله | دوشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۴ 22:1
ارتباط با پیچک!
بیوگرافی
نمیدانم! شاید باید سخت باشد! اینکه من اینجارا با دفتر خاطراتم اشتباه گرفته ام....! روزهایم در گذرند و من، هر چیزی که در زندگی آن لحظه مببینم و برایم بسیار بیشتر از ارتفاع قامت جمجمه ام باشد، اینجا به یادگار میگذارم..!