امروز تولد بچم بهروز بود:)))) قربونش برم یکم خراب شده😭🤏 ایشالله تولد سال ۱۴۰۴ پیششم:>
برچسبها:
برای او
,
تقویم
یله | سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۲
22:39
توی این ساعتا که ۱۴۰۲ داره تموم میشه؛ دلشوره گرفتم.. دلم میخواد همه چیو بگم؛ از مهشادی بگم که وقتی گفت پدر و مادرم جدا شدند تمام روز ذهنم درگیر همدردی باهاش بود و الان ازش خبر ندارم! از رومینایی بگم که ساعت ها میتونستیم باهم چرت و پرت بگیم و بخندیم و بعد از جدا شدن از همدیگه با خودم فکر کنم نکنه کاری کرده باشم که فکر کنه بخاطر فوت پدرش دارم بهش ترحم میکنم؛ و خب الان ازش بی خبرم... دلم میخواد از ۲ ماهی که الکی عمرمو هدر دادم و بخاطر یه اشتباه کل تابستونمو از دست دادم بنویسم.. دلم میخواد از اون شبی که امیررضا دچار عارضه cgr شده بود بنویسم... از اون روزی که بابا حالش توی مغازه بد شد بنویسم... دوست دارم از تمام روزایی که مامانم بخاطر من با سینا و امیررضا و بابا دعوا کرد بنویسم و بگم چقدر بیشتر از هر چیزی دوستش دارم...دلم میخواد از تمام روز هایی که کتاب کادو گرفتم و خوشحال شدم بنویسم... از تولدی که توی مدرسه گرفتم بنویسم.. از برف بازی توی مدرسه بنویسم..از هلیا بنویسم و اولین قهرمون که کلا ۳ ساعت طول کشید...از مشاور هلیا و تمام سناریو هامون بنویسم...دلم میخواد از اوین بنویسم؛ از همه ی روزهایی که فکر کردم چه موجود فرشته ایه تا لحظه هایی که مطمئن بودم ازش متنفرم... از اولین باری که بدون حجاب رفتم بیرون بنویسم..از اولین باری که موهامو فر کردم..اولین باری که کلاه خریدم؛گلیتر خریدم؛بادی اسپلش خریدم... دوست دارم از اون روزایی بنویسم که بلند میشدم و میدیدم امیررضا برام چیزی خریده... از اون روزی بگم که سینا از پایان نامش دفاع کرد.. از فارغ التحصیلیش بگم و از بیرون رفتنامون.... ولی خبرحقیقت امر اینه که دوست ندارم راجب به هیچ کدوم صحبت کنم.
بابت تکرار زیاد فعل بنویسم و دوست دارم عذرخواهم:)
یله | سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۲
19:51
از سالگرد وبلاگم بیشتر از چند روز گذشته و من الان یادم اومد:(( داشتم پستامو نگاه میکردم و هرچی میومدم جلو به این فکر میکردم که دخترررر چقدر عوض شدی:) اتفاقایی افتاده بود که اصلا یادم نبود ولی اینجا گذاشته بودمشون...توی این لحظه من اون دختر ۱۵ ساله ی پارسال نیستم؛ دنبال باورهام میگردم و سعی میکنم کمی انسان بهتری باشم:)))) و خب دچار بهت شدم....از زمانی که با بیشترین سرعت از دست میدم... اینکه پارسال فقط چند دقیقه مونده بود به سال تحویل و من با هول و ولا فقط یه چیزی نوشتم که بمونه، برام جوری یاد آوری میشه انگار که دیروز یا پریروز بود..اما خب یک سال گذشته..
مهدیسای عزیزم؛ لطفا قدم هامون رو بهتر بردار...
یله | دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۲
22:34
چند روز پیش توی زنگ تفریح رفتم از سوپر جلوی مدرسه چیزی بخرم؛ و حین اینکه داشتم برمیگشتم یه پسر از اینا که کیسه ی برنج دستشون میگیرن از کنارم رد شد گفت عثله لامصب😂😂😂و من مثل سگ خندم گرفته بود فقط جلوی خودمو گرفتم از جلوش رد بشم...مضحک ترین مزاحمت عمرم بود😂😂😂😂😂
یله | یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲
18:15
امروز گربه گازم گرفت😭😂 پدرگربه خودش اومده بود بهم چسبیده بود که نازش کنم یهو دیدم گاز گرفت؛ بعد منم شک شدم میگفتم آخییییی😂😂😂😂😂 البته خیلی بد گاز نگرفت فقط دندوناشو زد به دستم که دستمو بردارم
یله | شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲
13:45
امروز بالاخره وقت کردم برم برای عید لباس بخرم... و در تمام لحظه ها اینجوری بودم که نفسسسسسس عمیق بکش؛ سال آخره...چون هر مانتویی که برمیداشتم بابام اینجوری بود که نه این کوتاهه میخوای بپوشی هم باید با چادر بپوشی.... و واقعا از یه جایی به بعد دلم میخواست گریه کنم:))) و اعتراف میکنم دلم پیش یه مانتو موند... در نهایت هم یه شومیز ساتن خریدم و کلا مانتو هیچی:))) و من الان حس خوبی به خودم ندارم:)) چون علارغم تمام کارایی که بابام برای من و بقیه مون میکنه بعضی وقتا بخاطر این کاراش حسم نسبت بهش عوض میشه:)))
یله | جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۲
22:36
ببینید دوستان؛ برادر بزرگ داشتن آدم رو وارد یک لول دیگه از خوشحالی میکنه:» مثلا من امروز روی ابرا راه میرفتم چون داداشم برام گلیتر و لاک و بادی اسپلش خرید🤌🏻🤌🏻کاش داداشی بیشتری داشتم
یله | پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲
4:4
من از بیرون خیلی آدم بستی دیده میشم:) کسیم که تو بهترین جای شهرشون زندگی میکنه؛ درسام خوبه؛دوتا داداش مهربونه داره و یه آدم شاده:))) اما من اینجوری نیستم.... درون زندگیه من دختریه که از تمام اعضای خانوادش فوحش شنیده و اعتراف میکنم مرده سگ بدترینش بوده:) درون زندگیه من دختریه که همه جوره کتک خورده؛ از کتک با میله ی طی و تو دهنی تا هل دادن و کشیدن مو.... درون زندگیه من دختریه که از ۵ سالگی آزار جنسی دیده.... و درون زندگیه من دختریه که احتمالا کسی دوستش ندارم:))) و به جای تمام اینها من دختری شدم که گریه کردن رو بهتر از هر کاری بلده...
یله | دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۲
15:25
آقاااا:) کسی هست که از تعمیرات موبایل چیزی بدونه؟ اگه هست لطفاً به من یه پیام بده:))) بوس
یله | یکشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۲
18:32
مزایا داشتن برادر پارت ۹۱۹۸۲۸۲۷۸
یله | شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲
18:49
امروز بایه تراپیست صحبت کردم...بهش گفتم که مودیم و خب قرار شد رو خودم کار کنم..ببینم از فردا چی میشه:))) و اینکه امروز شهرزاد شروینو دیده بود:)))))) باهاش کلی صحبت کرده بود و کلی گفت از ناراحتی که مشخص بوده تو صورتش:*(((نمیدونم ولا..
برچسبها:
برای او
,
تقویم
یله | شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲
1:41
آقااا من دیروز ساعت ۶ عصر خوابیدم تا ۸ صبح فردا:) حالا اتفاق مهم چی بود؟ این بود که من ساعت ۷ و نیم صبح آزمون استانی داشتم...خلاصه با سرعت نور خودمو رسوندم به حوزه و شد ساعت ۸و بیست دقیقه...گفتم الان اگه بگم خواب موندم که دهنمو سرویس میکنم:)) میگم تصادف کردم:))) آقاااا برام آب آوردن همه ی معاونا اومده بودن دورم که خوبی؟ میخوای آزمون نده اصلا برام میخواستن صبحونه هم بیارم😂😂😂😂😭😭😭🤌🏻🤌🏻🤌🏻که دیگه خداروشکر بیخیال شدن
یله | چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۲
12:8
آقاااااا من خوشم اومده بعضی وقتا به شروین پیام میدم اون بچه هم سین میزنه😂😂😭😭😭 مثلا نیم ساعت پیش بهش اینو گفتم
دستهای من هرچند کوچک، اما برای در آغوش گرفتنِ «غمهای تو» بزرگ بودند. و اونم بعد ۵ دقیقه سین زد:>>>
برچسبها:
برای او
,
تقویم
یله | یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲
23:42
برای شروین یه آهنگ فرستاده بودم و همین الان که حوصلم سر رفته بود و داشتم توی بلاگفا میچرخیدم نوتیفیکشن سین زدنش اومددددددددد
ااایتستسنسممثمثمثمیمیمیمیممیمی....خوشحالمممممم🥲🥲🥲🥲🥲🥲🥲🥲🥲🥲🥲🥲
برچسبها:
برای او
,
تقویم
یله | شنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۲
15:1
و گاهی ببشتر از تحمل تمام روزهایم زجر میکشم!
اما هنوز امیدوارم!
من به بودن رویاهایم سنجاق شده ام و هنوز منتظرم با خانواده ام کنار بیایم! هنوز در انتظار یک استقلالم؛ دلتنگ دانشجو شدنم و چشم به راه یک پیاده روی تک نفره.....
خط وصل من به زندگی ام همین چیزهایی شده است که هیچ وقت نداشته ام؛ درست مثل تو...!
یله | جمعه یازدهم اسفند ۱۴۰۲
16:3
در بهت ترین حالت ممکنم:))))شروین به سه سال و هشت ماه حبس محکوم شده....یعنی ۳۰ سالگیش آزاد میشه.. نمیدونم...خستم..بار غم داره زیاد میشه
یله | جمعه یازدهم اسفند ۱۴۰۲
13:50

بین خودمون بمونه؛من واقعا میترسم:) از زندگی ای که بهش نرسم میترسم
یله | چهارشنبه نهم اسفند ۱۴۰۲
22:18
آدمارو نمک گیر محبتت کن! تو قدماتو فقط درست بردار؛به مسیر فکر نکن...
یله | دوشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۲
20:19
امروز از اون روزای خوب بود:> برف اومد و توی مدرسه با گکشی بروشکی عکس گرفتم؛هلیا بهم انگشتر داد و داداشم برام پاستیل خریده بود:>>>>
یله | دوشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۲
20:18
آقاااااا آبروم رفت:)))))))))) داشتم با گوشی کار میکردم در زدن و من فکر کردم بابامه:) درو باز کردم دیدم همسایمونه و حالا من در چه شرایطی بودم؟ پاچه ی شلوارم بالا و پایین بودم و موهام از صد جا زده بود بیرون😂😂😭😭😭و دختره در داف ترین حالت ممکن بود..غمگینم
یله | یکشنبه ششم اسفند ۱۴۰۲
13:46
خداروشکر امروز بعد از کلی نذر و نیاز به خیر گذشت و فقط ازم یه تعهد گرفتن:»
یله | شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۲
16:15
خدا فردا رو بخیر کنه
یله | جمعه چهارم اسفند ۱۴۰۲
20:14
امروز مامانم اومده بود مدرسه دنبالم و حدس بزنین بهش چی گفتن:) بهش گفتن دخترت گوشیه بچه ها و میگیره و توی مدرسه چت میکنه!این چه کوفتیه دیگه!!!!!!توی مدرسه چت کنم؟ با گوشی یکی دیگه؟ اصلا با کی چت کنم؟ ایییییییییییییییی خداااااااااا .... و یه ماجرا دیگه هم بود سر عوض کردن مدیرمون اونم گفتن من بهشون گفتم انجام بدین:) در صورتی که من خودم اصلا دنبال این ماجرا نبودم.. عمیقا غم رو حس میکنم...و بار آدم بزرگ بودن روی شونه هام سنگین شده... بچه هایی که فکر میکردم دوستمن آنقدر پشت سرم چرت و پرت گفتن...و حتی کادر مدرسه... من خیلی وقتا فقط اعتماد کرده بودم...
یله | جمعه چهارم اسفند ۱۴۰۲
0:6
دوستت دارم با وجود اینکه تورا به آغوش نکشیده ام و تورا همیشه نمیبینم؛دوستت داشتم چون برایت نوشتم و برایت خواندم و بخاطرت خندیدم، و به خاطر تو تغییر کردم و تورا دوست داشتم در حالی که دور بودی....
محمود درویش
آخ که عزیز دلم؛چقدر دوستت دارم! و هم آغوش با شانه های زندگی به هر کجا که بروم تورا به یاد خواهم داشت! و تا آخرین روز سبز زندگی ام؛ فکر کردن به تو تمام پروانه هارا میرقصاند...
یله | چهارشنبه دوم اسفند ۱۴۰۲
19:53
بعد از یه هفته امروز با خودم کنار اومدم بالاخره و تونستم ۶ ساعت درس بخونم:)))
یله | سه شنبه یکم اسفند ۱۴۰۲
22:33