من این مرد را دوست دارم!
مگر مهم هست؟ مگر مهم هست که خانواده من مذهبی ترینند؟مگر مهم هست من قرمز ترین منقل فامیلان شوم؟ اصلا دوست دارم فروغ زمانه ام بشوم! بگذار همه از من بگویند و کاری که کردم،مگر مهم هست؟
من دوست داشتن را یاد گرفتم،با او زندگی میکنم حتی اگر او نداند،نخواهد،نباشد،نماند.... مگر از این زندگی جز او،مهم دیگری هم هست؟
من دوست دارم او را زندگی کنم! جای بیاندازم در مشکی صورتش،آنهارا بغل بگیرم و خوابی زیاد داشته باشم! میواهم فانوسی از دلم بسازم! به دست بگیرم و ببرمش پیش چشمانش،زیادی سیاهند،غرق که میشوم فکر میکنم تمام شده ام!
اصلا میخواهم آلاتم را ببرم و ذهنش را من کنم!درست عین این مغز خودم که بعد از او حصار کشیده و اورا میان خودش و او زندانی کرده!
مگر مهم هست که مرا ندیده؟مگر مهم هست مرا دوست ندارد؟مگر مهم هست مرا نمیشناسد؟همینکه اویی برایم است بس است.
او به من باز میگردد اگر من جزیی از سرنوشت او باشم!
پیچک
یله | یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۱
16:49
پیچک سبز شده در بر هامون دلم
وز در این ظلمت شب نور شده تاج سرم!
ای عزیز دلم من!
اندکی وقت بده ...
که در بهبه ی جان و جهان بی خبر از دلک و عشوه دلبر شده ایم!
اندکی وقت بده
تا که ببوسم غنچه نرگس بی تاب شده ام!
اندکی وقت بده
تا که بگویم که دوستت دارم!
پیچک
یله | چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۱
17:40
اینروزها که دلم از زمین و زمان میگیرد دلم کمی او میخواهد!
کاش او بود! کاش دلمردگی هایم را با او که نه با چشمانش میتوانستم تقسیم کنم!
اصلا حضورش را هم نمیخواهم!شکن هایش مال من باشد بس است
من دلم میگیرد! من پژمرده میشوم وقتی میبینم همه اورا دارند غیر از من!مگر من چقدر دل دارم؟ چقد نبودن ها و برای دیگران بودن را ببینم و از کمر و ساقه شکسته نشوم؟
کاش کسی بود که به او بگویید:من دلم کمی او میخواهد.......
پیچک
یله | چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۱
17:35
نمیدانم،شاید اشکال از من است!
این منم که دنیایم زیادی خاکستری است! این دید من است!
این نبودن های من است!
این زندگی سخت شده من است! ولی مگر زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون نبود؟ مگر نمیگفتند در گذشته بلبل نمیخواند؟ پس چرا من دل از این گذشته ویران نمیکنم؟
من چرا اصرار دارم روزهایم را به مقدار زیادی گذشته آغشته کنم و اندک اندک بنوشم! آخر شیرین هم نمیشود!تلخ تلخ است!
شاید اشکال از من است! کام من به تلخی ها عادت کرده!
پیچک
یله | چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۱
17:27
کاش موهام فر بود!
یله | سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۱
0:33
خیلی وقت ها دلم زندگی ای جدید میخواد،دنیایی جدید،شروعی جدید،خنده ها،مشکلات،آدم های جدید......
میدانی که چه میگویم؟
من فقط دلم خانه تکانی میخواهد!
دلم میخواهد زندگی ام را بتکانم و سبک شوم،همه چیز را از نو شروع کنم.اندفعه کمی رنگ به همه چیز بپاشم،کمی عاقل تر باشم،کمی زندگی را درست تر بفهمم...
ولی منکه آدم این کار ها نیستم!
مرا چه به این حرف ها!این شروع های تازه!من ضعیم!من نحیفم!جان این کار هارا ندارم!
سوختن و ساختن که نه،من باید همین زندگی طوسی را سبز کنم.....
پیچک
یله | سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۱
0:31
اینروزها که خونی شده ام،همه چیز رنگ دیگری دارد!
نه اینکه قرمز باشد ها،نه...
فقط هیچ چیز رنگ خودش نیست....
پیچک
یله | سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۱
0:25
دبیرستانی که بودم،نقطه شور ادبیات و متن هایم آغاز شد.سرشار از احساس بودند؛از ناراحتی نمره بد امتحان و معدل تا احساس بکرم برای سلبریتی ها!ولی من دوستشان نداشتم!آنروزها معتقد بودم حتی در استعداد هم شانس نیاوردم و بین امامزاده ها،امامزاده جِرجِر نصیبم شده است!
من استعداد حل کردن سه سوته ریاضی و فیزیک را مثل دوست هایم میخواستم، این سیاهه کردن به چه کارم می آمد؟ من آنروزها کنکور داشتم!کنکور من شیمی و فیزیک داشت، شعر که دوایی برای من نبود.
آنروزها هم گذشت.....
چه با بیقدری من چه با خستگی.اما من اینروزها عاشق شده ام! من امروز به تک تک کلماتی که مینویسم دل بستم! اصلا بقیه مردم چه کار می کنند؟ آنها که قلم ندارند چگونه زندگی را پیدا میکنند؟دردهایشان،اشک هایشان،خنده هایشان و شادی هایشان چگونه در زندگیشان میماند؟کجا آنهارا میگذارند تا تمام نشوند؟
من اینروزهارا دوست دارم!
من هر صبحم عاشقانه ایست با قلمم و میدانم چه ها باید بمانند از روزم!
من اینروزها عاشق شده ام!
پیچک
یله | جمعه دوازدهم اسفند ۱۴۰۱
21:27
نمیدانم! شاید هنوز آنقدر ها بزرگ نشده ام که شهامت هایم را جمع کنم و بلند بگویم:دوستت دارم
این بی وجودی از کجا این وجود می آید را نمیدانم... شاید خودم کافی نیستم و من اویی نیستم که باید باشم!
اصلا من اسمت را هم دوست ندارم! میدانی معنی اش میشود کسیکه همه دوستش دارند؟ من اینهارا نمیخواهم! دوست داشتنت حتی از دور هم که شده باید تمام و کمال مال من باشد! این فرفری ها این مشکی جا خوش کرده در صورتت، همه و همه باید سهم بزرگی از زندگی برای من باشد...
نرگسی جانم:من دوستت دارم، به جای تمام کسانی که ادعای عاشقی دارند دوستت دارم!
پیچک
یله | جمعه دوازدهم اسفند ۱۴۰۱
12:28
من عشق نمیخواهم؛
مگر دوستت دارم چه مشکلی دارد؟
بگذار دوستت دارم هایم را بکارم و سبز شود، پیچک شود....
بگذار این پیکر گوشتی را صفایی بدهد
من میفهمم، به هر دویمان سبز بیشتر از گندمی می آید!!
پیچک
یله | پنجشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۱
23:36
تو بیا هستیمان را بدهیم نوش کنیم
و دل از لغلغه روح و زبان دور کنیم
من دلم عاشق این طور نگاهت شده است
دل به دریا زده ام وز دل تو دور شده ام....
چشم نگوید:دل ما دید و گریست!
چشم نگوید:گره دست تو و موی سیاهش آنی است
لب نبیند دل اورا به دلت بند شده
لب نبیند سیه موی تو پروانه فانوس شده
بیاو این همه را دور بریزیم و
بیا دست بگیر از دل او رد بشویم!
این سحر طور دگر آمده است
که غزل روزی شب ها شده است!
پیچک
یله | پنجشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۱
23:26
دختری هستم به دنبال کمی آزادگی!
برایم مهم نیست چه شود!کدام قسمت از روزگار نصیبم شود...
من فقط کمی زندگی میخواهم....
به قول سهراب جان:سر سوزن ذوقی دارم و اندکی هم قلم
تمام اینها زنگار های ذهن اذیت شده ایست!
تمام این ابیات روانی شده و تمام این متن های جنبان به دنبال کمی دریا هستند....
بماند برای همسفران ساحل!
پیچک
یله | پنجشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۱
23:16