من به بودن رویاهایم سنجاقم....
یله | جمعه سی ام تیر ۱۴۰۲
22:22
از مهمونی بدم میاد! اگه بخوای میزبان باشی یه جور اگه هم بخوای مهمون باشی یه جور دیگه
اگه بخوای مهمونی بدی زنای خونه از چند روز قبل که درگیر کارای خونن! مهمونم که میاد زن خونه باید بشه کوزت اون وقت مردا میشینن شبیه پادشاه و خیلی خوشحال راجب وضع اقتصادی و مملکت صحبت میکنن!!!!!!!! تهشم میگن راستی خیلی خوش گذشتا هفته دیگم یکیو دعوت کنیم....
اگه هم بخوای بری مهمونی که باید بشینی کلی غیبت و حرف چرت و پرت و مزخرف گوش کنی....
مهمونی واقعا گوهه:)
یله | پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۲
21:55
حقیقتش اینروزها که سرم زیادی تو درس و کتابمه، زیادی هم فکر میکنم..
و همین چند دقیقه پیش فهمیدم، اول و آخر هر رابطه ای دوست داشتنه!
اینکه بخوایم با کسی صرفا چون "کیس مناسبیه" وارد رابطه بشیم، اول به خودمون خیانت میکنیم!
یه دوست داشتن از ته دل که نباشه؛ حرف کم میارین، چیزای جزيی همدیگه براتون بزرگ میشه و خب حقم دارین!! و همیشه یه تیکه خیلی بزرگ از قلبتون به اون کسی فکر میکنه که نیست!!
اول و آخر هر رابطه ای اگه یه دوست دارم گرم نباشه، خسته میشین....
پیچک
یله | چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۲
6:40
الان برام نوتیفیکیشن اومد که یکشنبه پریود میشم! من دوشنبه یه امتحان مهم دارم..... میدونم سر جلسه از درد میمیرم😭😭😭😭😭😭😭😭😭
یله | چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۲
3:53
توی هشت روز گذشته 242 صفحه درس خوندم... خیلی زیاد به خودم افتخار میکنم:))))))
یله | سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۲
21:50
خستم.. تمرکز ندارم! استرس دارم اما نمیتونم کار انجام بدم...
یله | دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۲
18:29
نمیدانم چرا تازگی ها انقَدَر سر ریز از تو شده ام!
پروانه کوچک من، آخ که چقدر دوستت دارم...
به جان پیچک هایم اگر بدانی حداقل میگذاری حرف بزنم!!!
به هر شکنت که دلم در یک یکشان گیر کرده، اگر شنوایم شوی، یک شمس بودن به تو بدهکار میشوم...
آقای ح،نامرد من، چقدر دوستت دارم.....
پیچک
یله | دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۲
14:45
امشب هزار هزار زنگار عجیب مغزم را تکه تکه کردند...
اول گفتم احمق منم، منم که به تو پیام میدهم و دریغ از یکی از آن شکلک های لوس و مسخره و بی احساس که تو به انگشتانت زحمتشان را بدهی... باورت میشود بعد از این فکر کردم اگر در روز عروسیمان هندی برقصیم، فیلممان قشنگ میشود؟ بعد ها دختر و پسرمان میگویند پدر و مادرمان چه خفنند!! به بچه رسیدم، گفتم نمیشود که اسم نداشته باشند... پس شدند یک دو قلو دختر و پسر... اوژنی و رایمون.. رایمون را تو دوست داری؛ میدانم....
اما خب ترسیدم! این به ذهنم رد انداخت که تو دخترکان زیادی را میشناسی! اگر روزی فکر کنی کاش من شبیه آنها بودم چه؟
اشکالی ندارد! گمان میکنم چند جلسه مشاوره این را هم حل میکند...
میبینی چقدر احمقم خوبِ من؟
حقیقتش عاقل تر از آنم که دیوانه نباشم.....
پیچک
یله | دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۲
2:58
امروز 6 ساعت و 3 دقیقه درس خوندم...
یوهووووو:")
یله | دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۲
0:36
دوتا امتحان دارم.. یکی دو مرداد یکی یازده مرداد
حستمممهههههه😩😩😩
یله | یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۲
14:3
میخواهم به خودم زمان بدهم!
این جمله غلط را مثل هزاران حرف زرد چه کسی در مغز ما فرو کرده که ما نباید از زندگی خسته شویم! آقا جان من تا همین الآن بسیار زندگی کردم.. بهار های زیادی را دیده ام و خب خودم حالا خزان شده ام! نیاز به خواب زمستانی دارم...! نه اینکه همیشه خواب باشم ها،نه! من فقط کمی زمان میخواهم تا دوباره خودم را پیدا کنم... دوباره سبز شوم
پیچک
یله | شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۲
21:36
قلمم خیلی وقت است که خشک شده!
دیگر انگشتانم نه میدانند شعر چیست و نه میدانند متن چه کلمه ای است..! انگار به پاس تمام نا سپاسی هایم؛که خداجان قلم میخواهم چکار؟ من استعداد حل کردن سه سوته ریاضی و فیزیک میخوام... این کوچک استعداد هم از من گرفته شده است... اما نه میدانی چیست؟ قلم من را تو خودت خشک کردی... ریشه اش را به دست گرفتی و چنان کشیدی که چشمانم هم سرخ شده...
چقدر قرمز است... خون ریشه ام را میگویم! اینروزها من فهمیده ام که تو قرمز ها را بیشتر از سبز ها دوست داری...
اما من نمیتوانم تورا از خودم تبر بزنم!! اصلا به خودم آمدم انگار تویی در من بود
اینکه میگویم تو نباشی، یعنی خودم نباشم....
فقط همین را بگویم که: فرفری خوبِ من! دوستت دارم....
یله | شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۲
13:46
یه رمان مثل رمان کبوتر میشناسین؟ که یه دختر دبیرستانی عاشق یه پسر بیست و چند ساله میشه، اگه میدونین لطفا معرفی کنین💙
یله | جمعه بیست و سوم تیر ۱۴۰۲
21:33
مسئله این است که کسی به ما یاد نداده که ما همیشه نباید انقدر سر سختانه مقابل خودمان باستیم... ما همیشه فکر میکنیم جنگ با خودمان اولین وآخرین راه است...
یله | پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۲
19:36
اینروزها، آرامِ آرامم....
نه اینکه فکر کنی، خوشبختی مرا تنگ بغل گرفته، نه! من آرام شده ام چون زندگی سخت شده ام را از همین گوی لغزان مشکی میبینم! هر چه که شده، گناه بزرگ من است! پس چرا برای چیزی که خودم تِکه به تِکه اش را چیدم، عزاداری کنم؟
من آرامم چون، فهمیده ام زیر و بم همه جیز خودم هستم....
پیچک
یله | پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۲
14:54
گفتگو وبلاگو فعال کردم.. یوهوووووو... پایین سمت راست.. اگه دوست داشتین بیاین حرف بزنیم
یله | چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۲
21:46
همیشه قالب اصلی بلاگفا بنظرم از همه چیز جذاب تر بود! اما یه قالب پیدا کردم اصلاااااا ماه.... خیلی قالب جدیدو دوس دارم... کیوتهه
یله | چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۲
20:45
خیلی جالبه! وقتایی که میام اینجا و از ناکامی ها، شکست ها و نا امیدی هام میگم اونروز وبلاگم بیشترین بازدید رو داره و در مقابلش وقتایی که متن میزارم یا عاشقانه میگم شاید یک یا دوتا سین داشته باشم! انگار ما عادت کردیم! به اینکه بدبختیای بقیه برامون جذاب باشه عادت کردیم....
یله | چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۲
1:3
تا حالا شده حس کنین بی مصرفین؟ من این حسو دارم! حس میکنم بیخود ترین آدم جهانم! خجالت میکشم! از پدرو مادرم خجالت میکشم که فقط الکی پول و زندگیشونو حروم من میکنن.... نمیدونم چی میشد اگه منم مثل اطرافیانم میبودم! میگین همه چی به خود آدم بستگی داره؟ باشه قبوله! ولی چرا من روحیه و اراده ای مثل اونا ندارم؟ میخواستم اینجا بنویسم که ماه دیگه که نتیجه کارم اومد اگه اونی نشد که میخوام یه بلایی سر خودم میارم اما ایندفعه کار من "اگه" نداره. فقط باید بشه.. قسم میخورم. به روح عزیز ترینم، عزیزم که حتی الان یادش چشامو تر کرده دیگه تموم میکنم. ثابت میکنم! به مامان بابام به داداشام به کادر مدرسم ثابت میکنم که من احمق نیستم! من فقط مقصرم! مثل همیشه فقط مقصرم! بمونه برای وقتی که نتیجه کارم اومده و با خودم میگم:دیوونه چرا اینکارو زودتر نکردی؟
پیچک
یله | سه شنبه بیستم تیر ۱۴۰۲
23:38
با واقعیت روبه رو شدم و حقیقتش خستم. بیشتر از هر زمانی خستم...
یله | دوشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۲
13:14
امروز کارناممو دادن! احتمالا الان توی دکور آشپزخونه است... اما من جرئت نمیکنم برم و ببینم! من از واقعیت میترسم...
یله | دوشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۲
10:53
چند ساعت دیگه یعنی هشت صبح کارناممو میدن! امشب یکی از پر اسنرس ترین شبای عمرمه! میترسم خراب کرده باشم...
توکل به خدا......
یله | دوشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۲
2:18
اینکه همیشه میگن کنکور یه غول بزرگه رو هیچ وقت درک نکردم، تا الان که خودم در آستانه کنکوری شدنم!
امروز خودم میفهمم،که کنکور واقعا یه غول بزرگه.....
یله | یکشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۲
23:29
روزی که این بلاگ رو زدم(زیاد دور نیست) گفتم اینجا فقط متنا و شعرا و آرزوهامو مینویسم.. بعد یهو به خودم اومدم دیدم دارم لحظه به لحظمو اینجا ثبت میکنم!! و چه چیزی مهم تر از این؟ وقتی به میانسالی برسم، یا اصلا وقتی که به اواسط جوانیم برسم میام اینجا! لا به لای این صفحات الکترونیکی نوجوونیمو. روزای کنار گذشتمو پیدا میکنم!
پیچک
یله | یکشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۲
1:9
موقع هایی که خسته میشین؛حس می کنین از دنیا بریدین چیکار میکنین؟ چجوری آروم میشین؟
یله | شنبه هفدهم تیر ۱۴۰۲
23:54
به وقت اول صبح!
یله | شنبه هفدهم تیر ۱۴۰۲
0:54
دانشگاه بابل رو خیلی دوست دارم:> اصلا زیبایی هاش غیر قابل توصیفه! فکر کنین، وسط جنگل دانشگاه زدن(قبلا تفرج گاه شاه بوده) اینکه توی دانشگاه بابل دندون بخونم خیلی حس جالبیه اما تهران رو هم دوست دارم! آدمی که دانشگاه تهران به جامعه تحویل میده هیچ جای دیگه نمیشه اینجوری شد:) نمیدونم، تهران و بابل و مشهد فرقی نمیکنه من فقط دوست دارم دندون پزشک بشم:)
یله | جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲
18:16
بچه ها من نقاشیو خیلییی دوس دارم:]
چنل یوتیوب یا پیج اینستاگرامی میشناسین که نقاشی یاد بده؟ اگه میشناسین بگین لطفا بوس:>
یله | جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲
17:53
چه حسی بدتر از اینه که بفهمی پسری که همه جوره دوسش داری و حاضری براش هرکاری کنی کمترین اهمیتی برای تو قائل نیست و خبر رل زدنشو میشنوی؟:)
یله | جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲
13:27
دلم تنگه!
برای تویی که هیچ وقت نبودی دلم تنگ شده!
پیچک
یله | جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲
13:24