پیچک

سه سال پیش

یادمه سه سال پیش که قرار بود آزمون نمونه بودم، همه ی خانودام(غیر از داداش کوچیکم) میگفتن نمیتونی! اونقدر مطمئن بودن که من هرچی میگفتم، اگه قبول شم فلان چیزو برام میخرین؟ با صددرصد اطمینان میگفتن آرهههههه میخریم برات..نتایج که اومد همه کرک و پرشون ریخته بود! من قبول شده بودم ! توی بهترین نمونه دولتی شهر و همون رشته ای که خودم میخواستم! بعد از اون هیچکس بازم غیر از داداش کوچیکم حتی یه آفرینم نگفت چه برسه به خریدن چیزایی که قول داده بودن! و تا ماه ها دیالوگ ثابت خونه ی ما این بود، رفته شانسی زده یچیزی اومده، مشخصه تقلب کرده، شاید اشتباه شده و .... و اینروزها این حرف ها دوباره و دوباره داره تو خونه ی ما تکرار میشه! همشون (غیر از داداش کوچیکم) معتقدن من کنکور قبول نمیشم! تو خونه که میگم بین دندون و پزشکی موندم، داداش بزرگم با تمسخر و خنده میگه حالا تو دعا کن مجاز به انتخاب رشته بشی، بقیش پیش کش! :) نمیدونم چطوری بگم اما، من خودم میدونم که قبول میشم! و اینو هم میدونم که بعد از قبول شدنم، باز هم هیشکی تشویقم نمیکنه، فقط کاش زودتر آدم بزرگ بشم....

برچسب‌ها: همینجوری
یله | پنجشنبه دهم آبان ۱۴۰۳ 0:9
ارتباط با پیچک!
بیوگرافی
نمیدانم! شاید باید سخت باشد! اینکه من اینجارا با دفتر خاطراتم اشتباه گرفته ام....! روزهایم در گذرند و من، هر چیزی که در زندگی آن لحظه مببینم و برایم بسیار بیشتر از ارتفاع قامت جمجمه ام باشد، اینجا به یادگار میگذارم..!