پیچک

امتحان

امتحانام شروع شده.لطفا برام آرزو و دعا کنین امتحانامو خوب بدم

بوس بهتون

پبچک

برچسب‌ها: تقویم
یله | پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ 21:8

انحنای لبانت

من ترسیده ام؛اگر تو نباید من باشه چه؟من کوله بارم پر شده است،خودت ببین،دیگر جای اشتباهی نمانده است،ذره ترین مسئله ای، پایان من است....چشمانم را باز میکنم؛نه اینها خوب نیستند. این و آن زندگی ام به حرف هایم نمی آید.مرا ببین، من به نبودن ها،به اشتباهات،به تمام نا تمام کار های زندگی معتاد شده ام!اینروزها مثل خون در رگ های من غلط ها وجود دارند... خودت را ببین، تو لذیذ ترین نباید در زندگی من هستی!تو به قامت پیچک در وجودم قد کشیده ای... عشقت را ببین، سبزی اش وجودم را گرفته! دیگر حتی چشمانم را هم در پرده پوشیده شده... من به خاطر تو پیچک شده ام و بگذار برای اولین بار به هر سرایی که رفته ایم بلند داد بزنم؛ من تورا به قامت انحنای لبانت دوست دارم! ببین این خشت هارا،که چه آغوشی برای من و ما باز کرده اند... اما این درست نیست،اینها تمامش غلط است،تو اشتباه بزرگ من هستی؛تو،خوب ترین اشتباه من هستی! اما من چه؟ این همه عشق اصلا قد من نیست.اصلا سبز که به گندمی نمی آید! برای من مهم است؛در کنار تو همه چیز من باید به یکدیگر بیایند! پس من سیاه میشوم و تو گمان نکن مشکی یک رنگ است، مشکی یک احساس است!مشکی پایان نیست،یک آغاز است! این سیاهی ها آمده اند به من و تو بفهمانند، ما اشتباه خوب یکدیگریم!دوباره چشم باز میکنم! همین است؛ این بهترین پایان برای من و اویی است که دیگر نبودن هایش را باید قاب بگیرم.تمام این کلمات جنبان رر صحرای دلم مانده است،دریا را باید پیدا کنم،تک تک اشتباهاتم را بای عق بزنم؛آن هارا باید خشک کنم.... من باید از این پس به قامت مشکی صورتش،سیاه شوم.....!

پیچک

برچسب‌ها: برای او
یله | چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ 21:13

باز هم من

امروز تولدم است و بخواهم راستش را بگویم، امروز را دوست دارم..

قلم خشک شده ام امروز به جوهر افتاده است و من بازهم سبز شده ام. برنامه ها داشتم، روز تولدم به اویی که نیست پیام بدهم، عکس هایم را بفرستم و به انتظار بشینم تا از من و روز هایم تعریف کند، اما او نیست، او باز هم نیست...

امروز را به قامت تک تک روزهایم آرزو دارم، آینده ام من باشد، روزهای زیاد آینده که خودم را در آینه ای دیدم بگویم:من رسیدم به هر آنچه که مرا برای داشتنشان بزرگ نکردند....

به ماند به ثبت از من در مدرسه:کلاس دهم؛ با گوشی هلیا...

پیچک

برچسب‌ها: زنگار ها
یله | یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 8:31

پایان پیچک

کدامتان تا به حال روزمرگی گلهارا دیده است؟ گیاه که بخواهد بپوسد از درون آرام آرام نرم میشود،میشکند و تمام میشود و ما یکهو به خود می آییم و میبینیم گلمان پوسیده!

اینروزها غریب شده ام، دیگر از پیچک ها،نرگسی ها،شکن ها و حتی از اسم خودم هم بدم می آید... اصلا فکرش را هم نمیکردم داستان من و اویی که نیست اینگونه تمام شود، آنقدر سخت،آنقدر عجیب.. من که دوش هایم توان کشیدن درستی های امروز و فردایش را ندارد! مگر این سبزک ها، این گلبرگ های بی غل و غش سپید هرکدامشان چه مقدارند که تاریکی های زندگی اش را به خوردشان بدهند و دم نزنند؟ من دلم بیشتر از خودم برای او میشکند.... که هر روز سبزی وجودش اسباب بازی رهگذارن میشود و او چشم هایش را جای دیگری جای گذاشته و نمیبیند هرکسی که می آید، برگی از وجودش میکند،آتش میزند و خاکسترش را هم با خودش میبرد.. و حیف،حیف از او که سبزینه هایش اینگونه مشکی شدند، من میدانم؛روزی کسی می آید و دم مسیحایی اش دست شفایی میشود به چشمانش و او بعد از این همه روز میفهمد که از آن همه دالان تو در تو بچه راهی مانده و رهگذرانی که هرکدامشان خاطراتشان را به گوش خاکستر هایش فوت میکنند و به دنبال جوانه های نو در این عالمند؛یاد میگرد که عمرش بی فایده بوده! آدمی که پاییز شود، بی فایده میشود...

من اینروز ها نرگس ها و پیچک هارا نمیخواهم،تمامشان برای توی خزان شده... اگر روزی باز هم من بودم و تو و، قاموس آدمیت به تنت نشسته بود، من به قامت بلندای روشنی هر صبح،بلند میگویم:دوستت دارم

پیچک

برچسب‌ها: برای او
یله | جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 13:23

روز های جالب

یه دبیر زیست داریم که بخاطر شیوه بد تدریسش کل کلاسا باهاش مشکل دارن! این خانم شمالیه و اهل بابله! کراش منم مال هادیشهره(یه شهره بین بابل و بابلسر) هروقت صحبت میشد میگفتم خانم بیاین یه روز جمع کنیم بریم شمال مخوصا هادیشهر.😂😂😂😂از آخر دیروز پرسید قضیه هادیشهر چیه؟بهش گفتم جریانو گفت این پسری که میگی هم دانشگاهی دختر منه:) منم شماره کراشمو نداشتم:::::) گفت اگه امتحان ترمتو بالای ۱۹ بشی شمارشو بهت میدم.نسمنسنسنسنسمسممثنی اصلا فکر نمیکردم این بشه پل رسیدن به کراشم😂😭

برچسب‌ها: تقویم
یله | دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 23:17
ارتباط با پیچک!
بیوگرافی
نمیدانم! شاید باید سخت باشد! اینکه من اینجارا با دفتر خاطراتم اشتباه گرفته ام....! روزهایم در گذرند و من، هر چیزی که در زندگی آن لحظه مببینم و برایم بسیار بیشتر از ارتفاع قامت جمجمه ام باشد، اینجا به یادگار میگذارم..!