اینروزها باید ترین وزش در زندگی من، عطر مرگ شده است!
رشته ی نازک وابستگی که پاره شود، زندگی ممتد میشود! خستگی که از آدم دل نکند، راه پیش رو غیر ممکن میشود...و آدمی اگر مرگ را طلب کند، زندگی معنا را از دست می دهد!
روایت بی سر و ته زندگی من هم به همین ها ختم میشود! ممتد،غیر ممکن، بی معنا......
یله | شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳
15:48
احساس میکنم دیگه به هیچ جایی تعلق ندارم! بودن توی هیچ مکانی من و خوشحال نمیکنه! دیوار ها انگار بهم فشار میارن.... وابستگی رو از دست دادم و این رو هیچکس متوجه نمیشه....مدرسه همیشه نقطه ی امن من بود! روز شماری میکردم که دوباره برم مدرسه، همیشه میدونستم من توی مدرسه انسان خوشحال تریم، ولی امروز دیگه این رو هم از دست دادم! از مدرسه رفتن متنفر شدم! هرکاری میکنم که برای یک ساعتم که شده، کمتر توی اون فضا باشم...چه سال سختی....سنگینی غبار آدم بزرگ بودن رو روی شونه هام احساس میکنم....امیدوارم از این به بعد،روزها، کمی مهربان تر از من بگذرند....
یله | شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳
14:44
در حرکتی کاملا انقلابی، بنده بعد از 12 سال درس نخوندن و کم خوندن، امروز 8 ساعت و نیم درس خوندم:>>> سلام رویای خوب آینده:)))))))
یله | پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳
21:24
حس ناکافی بودنی که خانودام بهم میدن و هیچکس دیگه ای نمیتونه با این کیفیت بهم بده:)
یله | پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳
12:16
ونس قرمز پس فردا میره! دیگه برام مهم نیست حضورش ؛ ولی احتمالا دلتنگ میشم... دلتنگ اون که نه؛ دلتنگ استوری های راسته بنفشه میشم.... اونکه بره؛ مهم ترین نقش اصلی استوری میره:) به هرحال؛ با اینکه حضور تقریبا بی رنگش توی زندگیم باعث خوشحالیم نشد؛ من امیدوارم انسان خوشحالی باشه؛ و مسیر خودش رو پیدا کنه...
یله | سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۳
14:57
این قضیه که هرکس بره مسافرت، بیشترین سوغاتی رو قراره من بگیرم، واقعا خوشحالم میکنه:)) شما فک کن مامان بابام میرن مسافرت، از هر چیزی که میبینن برای من میخرن.. داداشم میره مسافرت، سوغاتی هایی که برای من میخره بیشتر از مال پارتنرشه:>>> دائیم میره مسافرت، فقط برای من سوغاتی میاره:))) و این خیلی حس بوجی موجی عیه:>>>>>>>>>>> بودن تمام این آدم ها باعث میشه زندگی کمی روون تر بشه برام..
یله | دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳
23:25
هنوز این قضیه رو که من کنکوری محسوب میشم رو هضم نکردم! وقتی یهو یادم میاد 6 ماه دیگه کنکور دارم واقعا میترسم....الان یعنی من مهر سال دیگه دانشجوعم؟ دیگه فرم نمیپوشم؟ با آدمای جدید قراره آشنا بشم؟ چه دردناک و غریب....
آینده ی عزیز من:
لطفا نسبت به آرزوهای من کمی مهربون تر باش...
برچسبها:
درسام
,
همینجوری
یله | شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۳
21:51
امروز رفتم برای داداشم از ته چین طوری ناهار سفارش دادم و گفتم بفرستن براش در مغازه:> درسته خودم مجبور شدم ساندوچ سرد بخورم ولی خیلی حس خوبی بود:))) و راستی، رئیس ته چین طوری ابولفضل بزنه به کمرت! یه ته چین مرغ چرا باید 490 تومن باشه:(
یله | شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۳
17:17
امشب یکی از اون شبایی بود که دوباره فهمیدم خانواده یعنی چی. و مهم تر از اون،مامان چقدر برام مهم و با ارزشه....
امشب سالگرد فوت دخترداییم بود توی یک رستوران! و چون مامان بابا مسافرتن من نمیخواستم برم:)خجالت میکشدم تنها برم... و خب در نهایت گفتم به این حس باید غلبه کنم و هرجور بود رفتم...ولی از وقتی که نشستم سر میز بغضم گرفت...یکی بهم یه چیزی میگفت قطعا میزدم زیر گریه....هزار بار تو دلم گفتم مامانمو میخوام:)) با اینکه خانواده دایی بزرگم واقعا حواسشون به من بود اما من آروم نبودم! نیاز به یک همخون داشتم.. و مطمئن بودم حتی اگه داداشم کنار میبود آروم میشدم...دقیقه ها میگذشتن و من بیشتر توی خودم فرو میرفتم!!دوست داشتم فرار کنم...دیوارا داشتن بهم فشار میاوردن و خداروشکر که زود تموم شد و من تونستم نفس بکشم...
مامان، تو اینرو نمیدونی:
ولی بودن تو، باید ترین حضور توی زندگی منه...
*با گریه نوشته شد
یله | جمعه بیستم مهر ۱۴۰۳
23:5
اینکه کسایی که قبلا خواننده ثابت وبم بودن و برام کامنت میزاشتن دیگه بهم سر نمیزنن ناراحتم میکنه:(
یله | جمعه بیستم مهر ۱۴۰۳
15:42
روز دختر و فقط سینا بهم تبریک گفت:>>گوگولی رفته برام یه گلدون از کاکتوسای گل دهنده خریده:>>> از مزایای داداش بزرگتر:)
یله | جمعه بیستم مهر ۱۴۰۳
15:40
انقدر این چند وقته همش تو فضای کنکور و درس و استرسم که چند شبه خواب کنکور میبینم! دیشب خواب دیدم نتایج کنکور اومده ، تراز من شده 12800:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))) واقعا اگه بشه ، از خوشحالی سکته میکنم... واهاییییییییییییییی...فکر کن رویای صادقه بوده باشه .....با این تراز دندون مشهد میارم....کاش سال دیگه همین موقع، خوشحال باشم....
یله | جمعه بیستم مهر ۱۴۰۳
13:38
یکی از ترسهام اینه که شوهرم آدم درون گرا و جامعه گریزی باشه! چون من خودم تو اغلب اوقات اینجوریم، اون نباید این شکلی باشه! اینجوری اگه جایی دعوتمون کنن،باید بشینیم به در و دیوار نگاه کنیم😂😂حداقل اون بتونه حرف بزنه که حوصله ی من و میزبان سر نره 😂😂
یله | جمعه بیستم مهر ۱۴۰۳
13:4
امروز با بابا ویدیو کال گرفته بودم! بابا یهو گفت چراغو روشن کن چهره نازتو ببینم!! کرک و پرام ریخت.. امام حسین روش تاثیر گذاشته😂😂
یله | پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۳
18:21
مسئله اینه که من یادم رفته بود چقدر آدم حساسیم! فکر میکردم میتونم همه چیز رو به شوخی رد کنم! من فراموش کرده بودم "گذر"سخت ترین کار برای منه...
امروز اما به ذهن درگیرم میگم:بیشتر مواظبتم! و کاش همیشه یادت بمونه، به خدا اعتماد کن...
یله | پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۳
16:42
چقدر حالم بد بود؟ خیلی! اونقدر زیاد که پاهام دیگه وزنمو نمیکشد.. دلم میخواست کنار جدول بشینم نیم ساعت گریه کنم بعد برم خونه... داشتم خفه میشدم! نمیدونستم چیکار باید بکنم! مطمئن بودم هر لحظه احتمال داره نفس کم بیارم....
رسیدم خونه!
زندگی هنوز دردناک بود... من دیگه خودم رو دوست نداشتم! من زشت شده بودم! من چاق شده بودم! من، آدم خوبی نشده بودم....گریم بند نمیومد! حلقه ی خفگی تنگ تر شده بود.... کاش پدر و مادرت میدونستن که برای بچه آوردن غیر از ساختش کار دیگه ای هم باید بکنن
یله | چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳
16:15
از جای خالی مامان بابا بخوام بگم فقط یک کلمه است! دلتنگم! هنوز حتی 24 ساعت هم رد نشده اما دلم برای غر زدنای مامان،موهاتو ببند، میتو رو در نیار، نمازتو بخون و دعواهامون تنگ شده! دلم برای شوخیای بشدت شوهر عمه ای بابا تنگ شده! الان میفهمم اگه نباشن چقدر ادامه ی راه رو به زحمت میرم! صبحی تو فردوگاه مامان سفت بغلم کرده بود، خیلی سفت.. اونقدری که اگه یکم دیگه بغلم میکرد تمام حسای عیجب و غریبم یه گریه ی خیلی بلند میشد توی فرودگاه....آخ که چقدر هر دوشونو دوست دارم...کاش همیشه بمونین برام..
پ.ن (جمعه سالگرد سمیرا است:(اگه بود میشد 32 سالش... و پنجشنبه هم خونه دایی اصغر شام دعوت شدیم...میخوام یچیزی بپوشم که اگه مامان خودش بود اجازه میداد ولی میترسم اینا بگن حالا که مامانش دو روز نیست هرکار میخواد میکنه! شاید نپوشم اونو،نمیدونم) و راستییییییییییییییییییییییییییییییی خبر بسیار مهم امروز: خیلی خیلی خیلی اتفاقی با یکی آشنا شدم... بنظر پسر خوبی میومد.. تا جاییکه من فهمیدم اخلاقاش شبیه بابامه...شاید بعد از کنکورم دوباره خواستم باهاش آشنا بشم)
یله | دوشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۳
19:23
مامان و بابا امشب دارن میرن کربلا! و راستش رو بخواین اون ساید نگرانم خیلی پررنگه! میترسم خدایی نکرده اتفاقی بیوفته براشون:(((((((ایشاالله که به سلامتی برن و برگردن....
یله | یکشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۳
23:43
یه مدتی بود که یکسری اتفاقات رو تجربه میکردم و براش مارک هم درست کرده بودم توی وبم.و احتمالا جز کارای احمقانه من محسوب میشه!:) امروز اون مارک رو پاک کردم از وبم و امیدوارم اون روز هارو هم بتونم دیلیت کنم...
یله | شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۳
17:49
امشب شبِ تولد مامانه:>> بعد از مدرسه رفتم براش یدونه از این روسری بامبو ها خریدم،آبی آسمانی با رگه های طلایی روشن..بنظر خودم که خیلی خوشگله:)امیدوارم دوسش داشته باشه
یله | شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۳
17:44
امروز از اون روزا بود که رفتم دنبال خودم... کوچه پس کوچه های زیادی رو دور زدم،ترسیدم،گم شدم و گاهی احساس امنیت کردم، و در نهایت مقصد رو لمس کردم! من امروز خودم رو پیدا کردم!
و حالا نتیجه ی این حرکت با جا به جایی صفر چی بود؟
1_دیگه نمیخوام ونس قرمز رو ببینم
2_درسامو دوباره شروع کردم
3_با خودم کمی مهربون تر شدم
4_بعد از کنکورم میرم ورکشاپ گل آرایی و بعنوان یک شغل ادامش میدم:))
و بازهم ممنونم از خودم ،که بی راهه هارو پیدا کرد،شناخت و گم نشد
برچسبها:
همینجوری
,
تقویم
یله | جمعه سیزدهم مهر ۱۴۰۳
16:23
اینروزها توی پایین ترین سطح انرژی ام! خوشحالی رو کمتر تجربه میکنم و بیشتر نا امیدم... میدونم که خودم و دوباره پیدا میکنم، اما امیدوارم زودتر انجامش بدم.....
احتمالا حال بدم روی نوشته هام تاثیر گذاشته، به همین خاطر احساس کردم بیوم و باید درستش کنم... خلاصه یکم بیوم فرق کرده
یله | پنجشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۳
17:0
حس میکنم وارد یه گرداب بدون انتها شدم! شبیه یه گوشت قربونی!! کی این ماجرا تموم میشه؟ تیر سال دیگه.. وقتی که احتمالا خودم هم تموم شدم.... الان برام مهمه که دندون بیارم ولی اگه نشه دیگه مهم نیست.. دانشگاه هرچی بیارم میرم...دوست ندارم حتی یک روز دیگه هم به این روزا اضافه بشه، چه برسه به یک سال دیگه...
یله | چهارشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۳
20:31
بیشتر از هر چیزی ناراحتم بخاطر این 2 روز که درست درس نخوندم! اینجوری نمیشه! همینجوری برم جلو کم کم از خودم متنفر میشم... همه باور کردن که من قراره دندون پزشک بشم! از خودم گرفته تا خانوادم و دوستام و آدماییکه ازشون فقط یه اسم میدونم.... پس نمیخوام مثل همیشه فقط ادا باشم! ادای درس خوندنا رو در بیارم، ادای آدمای خوشحالو دربیارم.... بهم گفتی جون کندنی و بکن برو... همه کار میکنم که بفهمی باور کردم حرفتو...
برچسبها:
درسام
,
همینجوری
یله | سه شنبه دهم مهر ۱۴۰۳
3:37
خانواده من میدونن وبلاگ دارم!!!نمیدونم چطوری فهمیدن ولی خب اصلا اتفاق خوبی نیست.. حدود یک سالی میشه که فهمیدن و من تمام این یکسال یا اکثر نوشته ها ثبت موقته یا رمز ذار... ممکنه یه پستی بزارم ولی بعد برش دارم،چرا؟ چون اگه خانوادم ببینن بختم سیاه است.....حتی چند بار خواستم لینک وبمو عوض کنم، ولی بخاطر تمام کسایی که دوست دارم وبمو ببینن و نظرشون برام مهمه و احتمالا بعدا گمم میکنن اینکارو نمیکنم... من حتی یه وب ساده هم بعنوان حریم شخصی نمیتونم داشته باشم..
یله | دوشنبه نهم مهر ۱۴۰۳
18:26
امروز هوای مشهد عالی بود و تصمیم گرفتم پیاده برگردم خونه:»»» و از اونجایی که پول تو کارت من هیچ وقت قرار نیست بمونه یک دور تمام مغازه های سجاد رو سر زدم😂😭
از پاساژ شهر شب یدونه از این هد بندایی که تازه ترند شده خریدم:»»» سرخابیش:»»» خوشرنگه خیلی؛ به رنگ موهامم میاد...بعدم از راموز یه موکا با خامه خریدم و اند گس وات؟ یه پسره باریستای اونجا بود که تا قبل از اینکه حرف بزنه من فکر میکردم دختره:)) این چه کاریه با خودتون میکنین واقعا😂😂🤌🏻 چرا یه پسر باید موهاشو تا توی کمرش بلند کنه بعد با کش صورتی ببنده و یه کراپ دورس اور تنش کنه 😂😑زیبایی های مردانه چی میشه پسس😂
خلاصه که روز پر خرجی بود🤌🏻😂
یله | یکشنبه هشتم مهر ۱۴۰۳
15:14
امروز اولین امتحان رو پیش مشاورم دادم:) انقدر بد دادم که اصلا نمیدونم چی بگم:) زیست 36 فیزیک -16 شیمی 34:)))))))) امتحانایی که پیش مشاور پارسالم میدادم بد ترین درصدش 52 بود... که سطح امتحانش خیلیم سخت تر از این بود.. نمیدونم چیشده امروز... اخه امتحاناییم که از خودم میگرفتم زیستش بالای 70 بود همیشه.. خلاصه که ابروم رفت قشنگ پیشش
یله | جمعه ششم مهر ۱۴۰۳
16:59
_از بابام خوشم میاد؟
نه...
_بخاطر داشتن این حس عذاب وجدان دارم؟
دیگه نه...
_باهاش حرف میزنم؟
غیراز سلام دیگه چیزی نمیگیم
_برام مهمه؟
نه.....
کاش انقد بد نبودی:)
یله | دوشنبه دوم مهر ۱۴۰۳
23:11