خونه ی ما یک سور زده به باغ وحش:) یه عروس هلندی داریم، یه گرینچیک، یه بال پایتون با یه آکواریوم البته یه گربه هم قراره اضافه شه:)😂
یله | سه شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۳
20:6
از ساعت 5 تا 7 داشتم خونه رو جارو میزدم! واقعا مامان چجوری این کاری روز در میون انجام میده
یله | سه شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۳
19:54
توی این چند روزی که مامان بابا نیستن، با داداش کوچیکه 2 بار دعوام شد اونم سر چیزای بیخودی:) صبح از خواب پا شدم دیدم هم برام پول گذاشته هم شام خریده. تا ابد داداش کوچیکه>>>>>>>>>>>>>>>>>
امروزم مدرسه نرفتم چون شب مامان بابا برمیگردن و میخوام خونه رو تمیز کنم ضمن اینکه خانومی آینده دوباره قصد داره قورمه سبزی درست کنههههههه:>>>>>>>>
یله | سه شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۳
8:59
یکی از دلایل نفرتم نسبت به مهمونی خانوادگی علاوه بر فامیلای بدرد نخورمون، ترس از صحبت کردن توی جمع! همیشه باید هر نیم ساعت یک بار در جواب سوال تو چرا انقدر ساکتی از آدمای مختلف یه لبخند گشااااااااد بزنم و بگم ترجیح میدم گوش کنم و این چرخه یه 3 سالی هست که داره تکرار میشه. هووووووووف خودتون بفهمین که من میل سخنم نیست دیگه.اه
یله | دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳
20:11
دیشب قبل از خواب داشتم به این فکر میکردم که من از اولم به هیچ جای دنیز نبودم! فقط خودمو داشتم گول میزدم! فکر میکردم اگه باهام شوخی مبکنه، کل کل میکنه، به جزیاتم اهمیت میده به این معنیه که دوستم داره ولی بعد فهمیدم دلیل همه ی اینا فقط این بوده که من یک مشتریم. اینارو اگه زودتر قبول میکردم هیچ موقع لازم نبود بهم بگه شما فکر نکن آدم خاصی هستی برای من. اگه زودتر یادم میومد اونروزی رو که توی گوشی دوستش داشت چیزی میدید و سه بار سلام کردن منو ندید گرفت و از آخرم دوستش زد بهش که متوجه من شد، اون جمله رو هیچ وقت نمیشنیدم! اگه زودتر یادم میومد که به من میگه عجله که نداری؟ من این سیگارمو بکشم میام و جلوی من با دوستاش راجع به انواع اقسام دخترای توی مهمونی هاشون صحبت میکنه، این جمله رو هیچ وقت نمیشنیدم! گاهی وقت ها کور میشم و بیشتر اوقات کرم! این رو خودم هم قبول دارم. فقط امیدوارم در آینده آدم هایی رو تجربه کنم که هیچ وقت دوباره حس نکنم کور و کرم.
یله | دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳
9:1
مطالب وبم چقدر خسته کننده و چرت و پرت شده!پوووووووف امیدوارم یکم ذهنم باز بشه
یله | یکشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۳
19:45
از عصری دارم برای ماهیم گریه میکنم:))) ماهی مورد علاقم قارچ گرفته، پولکاش داره میریزه. الهی بمیرم برات مادر
یله | شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳
18:53
اینتراکشن مجازی من رو وارد دوز ضعیفی از پارانویا، آدم گریزی و بی اعتماد بنفسی کرده! به هرکسی که توی این فضا باهام صحبت میکنه شک دارم و هر لحظه از خودم میپرسم این آدم راست میگه؟ زندگی واقعیش چطوریه؟ اصلا برای کسی در واقعیت قابل اعتماد هست؟ و خب بعدش از آدم ها بدم اومد. تعامل در دنیای واقعی برام سخت شد و دیدن کسی رو دوست نداشتم! از اول هم اتاقم رو به همه جای دنیا ترجیح میدادم و رفته رفته اعتماد بنفسم رفت! دیگه هیچ جایی نرقصیدم، صحبت نکردم و دیگه هیچ وقت عمیقا خوشحال نبودم.
یله | دوشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۳
14:15
آقا چشمتون رو بد نبینه! من یه سریال ترکی پیدا کردم، 3 روزه چشمام در اومد انقدر نشستم نگاه کرده:)😂🎀 خیلیییییییییییییی قشنگه😭😭😭 واقعا از همین تریبون از دولت ترکیه سپاسگذاری میکنم بابت ساخت این سریال. خداعوضشون بده😂😂
یله | یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۳
16:29
دوست د.ختر برادرم چند سال پشت کنکور بوده و در نهایت علوم آزمایشگاهی قبول شده، الان یک سالی هست که فارغ التحصیل شده و بنده امشب اتفاقی فهمیدم پیش مشاور من میره:)))))))))))))))))))))))))) به اینکه دوباره داره کنکور میده کار ندارم، براچی پیش مشاور من میرهههههههههه.... این دیگه اگه حسود نیست چیه. هه مهم اینه درصدای من ازش بیشتره💅
یله | جمعه نوزدهم بهمن ۱۴۰۳
21:40
من به این فکر میکنم که سرنوشت و تقدیر چقدر چیز عجیبیه! یهو توی لحظه ای که اصلا فکرش رو نمیکنی با آدم هایی آشنا میشی که چیزی رو درون تو روشن میکنن! تو از خودت برمیگردی و به این فکر میکنی که اگه اینجوری زندگی کنم چی؟ و خب توی این لحظه عمیقا دلم میخواد یکی از همین آدم ها باشم، کسیکه کمک کننده است
یله | جمعه نوزدهم بهمن ۱۴۰۳
11:14
من حدود 2 ساله وب داره و توی این 2 سال فهمیدم بیشترین علاقه مندی بچه های بلاگفا به دراماعه! یعنی شما بیای یه ماجرا از خواستگاری یا کراشات بگی بیشترین بازید وبتو میگیری:)😂تا الگوریتمی دیگر خدانگهدار😂
یله | پنجشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۳
0:18
در راستای اون خواستگار پولدار، باید بگم تمام شرایط سنجیده شد و جواب من منفیه:>
یله | چهارشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۳
11:57
بچه ها من دچار مشکل شدم! یه آدمی هست که واقعا پولداره! یه شرکت داره تو دوبی یه شرکتم داره توی لندن؛ کلا هم ایران زندگی نمیکنه و قصدشم جدیه میگه ازدواج و حتی قدشم خوبه حدود ۱۹۰ عه اما مشکل اصلییییییی قیافه است:))))))))))))))) با هر معیاری قیافش تایپ من نیستتتتتتتتتت😩😩😩😩😩😩😩😩 نمیدونم واقعا چشمم و روی قیافش ببندم یا نه:) ولی بخدا نمیشه. قیافش خیلی بیش از حد تایپم نیست😩
یله | سه شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۳
15:4
امشب اگه زنده بمونم، فردا قطعا روز بهتریه!
یله | دوشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۳
23:1
امروز که سر کلاس بودیم یکی از بچه های دهم اومد برای حضور و غیاب و من به این فکر کردم زندگیم چقدر روی 2X عه! یه لحظه باورم نشد که من 4 ماه دیگه قراره دیپلم بگیرم و دقیقا همین دیروز نبوده که از دبیرستانی شدن خوشحالم! از اینکه زندگیم داره انقدر زود میگذره خوشحال نیستم!
یله | دوشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۳
16:16
آقا حالا من گفتم آدم فرهیخته دارم توی وبم ولی دیگه تورخدا با شعر مولانا سلام نکنین دیگه به من :) نه اینکه ایراد داشته باشه ها نه ولی خب معذب میشم! شما فکر کن یکی پیام داده سلامی چو بوی خوش آشنایی خب من الان چی باید بگم در جوابش:)😂
یله | دوشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۳
0:22
جدی مردا چقدر موجودات عجیبین! بشدت دارای اعتماد بنفس و خود بزرگ بینی و در عین حال واقعا بچه ! انگار هیچ وقت بزرگ نمیشن! همیشه باید بهشون یه خط بدی برای زندگی و فقط کافیه با یه پسر یه کوچولووووووووو فقط و فقط یه کوچولوووووووووووووووووووووووووووووووووووو در حد یک چهارم اپسیلون رفتارت تغیر کنه و اون موقع است که فکر میکنه عاشقش شدی:) این دیگه چی بود درست کردی خدا!
یله | یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۳
16:22
این قضیه که پیگیر روزمرگی های منین واقعا گودیم میکنه🤏 مرسی که منو میخونین:>🎀💗
یله | شنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۳
17:52
دوست کراشم فالوم کرده! الان نمیدونم اینو موفقیت در نظر بگیرم یا شکست:)😂
یله | شنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۳
13:22
تازگیا خیلی آدم با شعور و شخصیت میان وبم! و خب من هم از این قضیه خوشحالم هم تعجب کردم! خدا زیادشون کنه برام:)
یله | چهارشنبه دهم بهمن ۱۴۰۳
17:20
امروز سمانه حالش خیلی بد بود، از اون بدا که هرچی بهش میگفتی میزد زیر گریه:) یکم باهاش صحبت کردم و درنهایت برای اینکه بخنده یسری عکس چرت و پرت از خودم براش فرستادم:)😂 یکیشو گذاشتم اینجا، شما ولی نخندین🎀

یله | دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳
21:30
نمیدونم چرا هرچی خل و چله جذب من میشه😩 خدایا این امتحانو همین جا تمومش کن😩😩
یله | جمعه پنجم بهمن ۱۴۰۳
16:29
آقااااا قورمه سبزیم عجب چیزی شد بخدا😭😭🤏🤏 محشر شدهههه😭😭🤏🤏 مرسی از تمام جیگرام که بهم راهکار دادن:> و بهترینش این بود که اصلا استرس نداشته باش:) فک کن تمرینی داری غذا درست میکنی:) خانومی، بوس به شما
یله | جمعه پنجم بهمن ۱۴۰۳
14:31
با نام و یاد خدا امروز قراره برای اولین بار قورمه سبزی درست کنم:)) لطفا هرچی ترفند برای خوشمزه شدنش بلدین بهم بگین که قضیه خیلی حیثیتیه😂😭 ایشالله که خوشمزه میشه:>
یله | جمعه پنجم بهمن ۱۴۰۳
8:8
یه سایت هست که بهتون میگه کیا اکانت توییترتون رو استاک میکنن، و یکی اکانت منو استاک میکنه که قشنگ ریزش کردم:) مرد خوب بیا به خودم بگو هرچی میخوای بدونی، آخه خوشگله تو رو چشم من جا داری گوگولی😭🤏
یله | پنجشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۳
20:28
عارضم خدمتتون که ساعت 7 امتحان دارم و هنوز 18 صفحه مونده:) و خب تمومش میکنم:>
غیر از ریاضی 3 و فارسی بقیه نمره هارو دادن و خب با توجه به درسی که براشون خونده بودم، راضیم واقعا:) فکر نمیکنم برای هر امتحانم مفید بیشتر از 4 ساعت وقت گذاشته باشم اما معدلم نزدیک 19 میشه، البته که قرار بود معدل این ترمم بالای 19 بشه، ولی خب اشکالی نداره. همینکه خودکشی نکردم راضیم:)
یله | چهارشنبه سوم بهمن ۱۴۰۳
4:39
مشاور هلیا امروز اومده بود مدرسه ما، و بخاطر اینکه من تابستون رفته بودم موسسشون، این آقا منو میشناخت و از اولی که اومد به من گیر داد تا لحظه ای که رفت.
+ من که تورو هروقت دیدم درحال جنب و جوش بودی
_ مثل شمام، adhd دارم
+ من adhdدارم؟ کی گفتم؟
_ تابستون خودتون گفتین
+چه خوب یادت مونده، خب من کنترلش میکنم
_منم هروقت روانشناس شدم کنترلش میکنم حالا مگه جنب و جوش من شما رو اذیت میکنه؟
+ منو که نه ولی خودت خسته میشی
_ نه من راحتم .
برگشت بهم نگاه کرد و خندید ای سگ عوضی. میخواستم بگم به چی میخندی که هلیا دستم و گرفت که یعنی هیچی نگو:) و تمام طول صحبتش هر 10 دقیقه یه اشاره ای به من میکرد. یا ازم سوال میپرسد یا اسممو میگفت تو مثالش یا کمک میخواست در نهایتم که زحمت کشیدن گفتن تعداد بچه هایی که میخوان بیان و دربیار بفرست پیوی من. مرتیکه خر به منچه. نوکر باباتم مگه من؟ 4 تا از دانش آموزای خودش تو همین مدرسس بعد کاراشو به من میگه. نکبت.
یله | سه شنبه دوم بهمن ۱۴۰۳
16:17
یک روز که از مدرسه برمیگردم من را میبیند! سر جایش ایستاده و نگاهش را وصل به رفتن من میکند! من اما بی خبرم. فردا شده است. او برگشته! دنبال من که نه، آمده دنبال نگاهی که جا گذاشته است، مردد مانده، در بازگرفتن شکست خورد، و امروز هم دست به دست نگاهش به خانه رفتم. هفته ها گذشته است و من فقط یک چیز را حس کرده ام، سنگینی! مطئنم رد چشمی بر تمامم سنجاق شده است و من نمیدانم این وصله را چه کسی سفت کرده.
از این رویاها من هزار ها در ذهنم دارم! روزهای زیادی به این فکر کردم که مرد رویاهایم کدام روز سر راه من می ایستد؟ چه موقع همان لحظه ای است که میگویند دلت میریزد؟ و با تمام این حس ها، تمام عاشقانه های تجربه نشده، تو فکر میکنی من میتوانم سنتی ازدواج کنم؟ او میگوید ازدواج سر و تهش یک معامله است، مرد ها لیاقت ندارند، عشق را مزه نکرده اند و بی ظرفیتند! تو فقط باید به این توجه کنی که در قبال این ازدواج چه چیزی را پیدا میکنی. او میگوید: فقط برای پیشرفتت ازدواج کن. اون مرد فقط یه پله پیشرفته. من اما بعدش میترسم و به این فکر میکنم که میتوانم این همه خواب تعبیر نشده رنگی را فراموش کنم و با کسی ازدواح کنم که تنها ویژگی اش پسر یکی از پولدارترین ها بودن است؟
مرد خوشتیپ بالای 180 و کمی سبزه، من نمیدانم داستان من و تو به کجا ختم میشود، اصلا ندیدمت که بگویم حسم به تو چیست، اما امیدوارم مرا دوست داشته باشی! خودم را که میشناسم، میدانم در نهایت با خود سرکشم کنار می آیم و باور میکنم که تو مرد رویاهای من هستی، اما تو، کمی متفاوت از مابقی مرد ها باش! لطفا، نسبت به من کمی عشق احساس کن.
یله | دوشنبه یکم بهمن ۱۴۰۳
23:34
امروز داشتم با سمانه برمیگشتم خونه، یه پسره درحالیکه یه بغل کتاب دستش بود از کنار من رد شد و خداشاهده با یه ذوقییییییییییی انگار تاحالا دختر ندیده، برداشت گفت چتریووووووووووووووووووووووووووووووووو پشمام ریخت قشنگ🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
یله | دوشنبه یکم بهمن ۱۴۰۳
15:36