از جای خالی مامان بابا بخوام بگم فقط یک کلمه است! دلتنگم! هنوز حتی 24 ساعت هم رد نشده اما دلم برای غر زدنای مامان،موهاتو ببند، میتو رو در نیار، نمازتو بخون و دعواهامون تنگ شده! دلم برای شوخیای بشدت شوهر عمه ای بابا تنگ شده! الان میفهمم اگه نباشن چقدر ادامه ی راه رو به زحمت میرم! صبحی تو فردوگاه مامان سفت بغلم کرده بود، خیلی سفت.. اونقدری که اگه یکم دیگه بغلم میکرد تمام حسای عیجب و غریبم یه گریه ی خیلی بلند میشد توی فرودگاه....آخ که چقدر هر دوشونو دوست دارم...کاش همیشه بمونین برام..
پ.ن (جمعه سالگرد سمیرا است:(اگه بود میشد 32 سالش... و پنجشنبه هم خونه دایی اصغر شام دعوت شدیم...میخوام یچیزی بپوشم که اگه مامان خودش بود اجازه میداد ولی میترسم اینا بگن حالا که مامانش دو روز نیست هرکار میخواد میکنه! شاید نپوشم اونو،نمیدونم) و راستییییییییییییییییییییییییییییییی خبر بسیار مهم امروز: خیلی خیلی خیلی اتفاقی با یکی آشنا شدم... بنظر پسر خوبی میومد.. تا جاییکه من فهمیدم اخلاقاش شبیه بابامه...شاید بعد از کنکورم دوباره خواستم باهاش آشنا بشم)
یله | دوشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۳
19:23