چقدر حالم بد بود؟ خیلی! اونقدر زیاد که پاهام دیگه وزنمو نمیکشد.. دلم میخواست کنار جدول بشینم نیم ساعت گریه کنم بعد برم خونه... داشتم خفه میشدم! نمیدونستم چیکار باید بکنم! مطمئن بودم هر لحظه احتمال داره نفس کم بیارم....
رسیدم خونه!
زندگی هنوز دردناک بود... من دیگه خودم رو دوست نداشتم! من زشت شده بودم! من چاق شده بودم! من، آدم خوبی نشده بودم....گریم بند نمیومد! حلقه ی خفگی تنگ تر شده بود.... کاش پدر و مادرت میدونستن که برای بچه آوردن غیر از ساختش کار دیگه ای هم باید بکنن
یله | چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳
16:15