مشاور هلیا امروز اومده بود مدرسه ما، و بخاطر اینکه من تابستون رفته بودم موسسشون، این آقا منو میشناخت و از اولی که اومد به من گیر داد تا لحظه ای که رفت.
+ من که تورو هروقت دیدم درحال جنب و جوش بودی
_ مثل شمام، adhd دارم
+ من adhdدارم؟ کی گفتم؟
_ تابستون خودتون گفتین
+چه خوب یادت مونده، خب من کنترلش میکنم
_منم هروقت روانشناس شدم کنترلش میکنم حالا مگه جنب و جوش من شما رو اذیت میکنه؟
+ منو که نه ولی خودت خسته میشی
_ نه من راحتم .
برگشت بهم نگاه کرد و خندید ای سگ عوضی. میخواستم بگم به چی میخندی که هلیا دستم و گرفت که یعنی هیچی نگو:) و تمام طول صحبتش هر 10 دقیقه یه اشاره ای به من میکرد. یا ازم سوال میپرسد یا اسممو میگفت تو مثالش یا کمک میخواست در نهایتم که زحمت کشیدن گفتن تعداد بچه هایی که میخوان بیان و دربیار بفرست پیوی من. مرتیکه خر به منچه. نوکر باباتم مگه من؟ 4 تا از دانش آموزای خودش تو همین مدرسس بعد کاراشو به من میگه. نکبت.
یله | سه شنبه دوم بهمن ۱۴۰۳
16:17