پیچک

برادر مغرور من

من فقط هفت ساله بودم که برادرم دانشجو شد، آن اوایل همه چیز خوشحال کننده بود، منظورم از اوایل سال های طولانی است، انقدر طولانی که من 17 ساله شدم و برادرم دیگر پزشک شده بود...از انروز به بعد روز های من کمی که نه بیش از حد لازمم به غم آمیخته شده بود،او آقای دکتر شده بود و این درحالی بود که من تمام سعیم را میکردم که ریاضی 2 را با نمره ی بالای 15 پاس کنم، شاید تو بگویی غم من نشات گرفته از حسادتم است، اما نه، به بلندای تمام روزهایی که خستگی، خسته ام کرده بود، نه.. غم من فقط یک منشا داشت، برادرم....از نظر دکتر خانه یمان، من خنگ طلقی میشوم،دختر زیبایی نیستم و احتمالا در هیچ زمینه ای از زندگی برای بار اول موفق نخواهم شد، این 3 جمله را من بیشتر از 365 روز است که با لحن های مختلف، کلمات متفاوت و موقعیت های غیریکسان از او میشنوم...ولی چرا؟ من که میدانم تو دلسوز من هستی، میدانم که احتمالا گاهی روزها برای کارهای عجیب و غریب من غصه میخوری، میدانم که گاهی جور منِ سرکش را کشیدی، اما اینروزها، این حرف ها چه باوری را در تو زنده میکند؟ شاید معتقدی منرا با انگیزه میکند، چه دلیل سودا زده ای...
برادر مغرور من، میدانم، این احتمالا لبریز از ظلم است اما من امیدوارم تو هیچ موقع پدر دختری نشوی، شاید او در انعکاس باور های تو بشکند! خیلی سهمگین تر از من...

برچسب‌ها: داداش بزرگه
یله | سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳ 14:34
ارتباط با پیچک!
بیوگرافی
نمیدانم! شاید باید سخت باشد! اینکه من اینجارا با دفتر خاطراتم اشتباه گرفته ام....! روزهایم در گذرند و من، هر چیزی که در زندگی آن لحظه مببینم و برایم بسیار بیشتر از ارتفاع قامت جمجمه ام باشد، اینجا به یادگار میگذارم..!