پیچک

آخرین تجربه

امروز هم گریه کردم!
وقتی از در خونه اومدم بیرون گریه کردم، به خیابون ها، ایستگاه اتوبوس، بستنی فروشی، سرباز راهنمایی رانندگی نگاه کردم و گریه کردم.به مدرسه رسیدم، خودمو جمع کردم، در کلاس و آروم باز کردم ولی تند گریم گرفت! دبیر عربی و بغل کردم، زنگ تفریح اول گذشت، دبیر ریاضی احتمال درس داد، زنگ تفریح دوم گذشت، دبیر ریاضی کتاب و تموم کرد، زنگ تفریح سوم گذشت، زنگ آخر با بچه ها بیکاریم، پانتومیم بازی کردیم، از کراشای من گفتیم، ع.ک رو مسخره کردیم و بارها بهم دیگه یادآوری کردیم که دیگه 18 سالمون شده. مدرسه تموم شد! بچه هارو بغل کردم و تمام این مدت گریه کردم.
دارم برمیگردم خونه، هنذفری توی گوشمه و امروز چقدر به همه چیز دقیق شدم! به بچه های دبستان کناری نگاه میکنم، سرباز راهنمایی رانندگی همیشگی امروز نیست! گلفروشی مگنولیا همیشه انقدر خوش رنگ و لعاب بود؟ بازسازی بانک ملی دیگه آخراشه و امروز فقط 2 تا کارگر اومدن، به سرچهار راه رسیدم، به مغازه ی گیوه چی نگاه میکنم و پاساژ مورد علاقم، برخلاف همیشه میرم توی ایستگاه اتوبوس میشینم، احتمالا وقتی داره برای دفعه ی سوم پخش میشه، به آدم ها نگاه میکنم، چقدر بعضی ها عجله دارند! اتوبوس میاد، پرتر میشه و میره. من اما امروز عجله ای ندارم. به خاطراتم فکر میکنم، هر خاطره باعث یادآوری یه خاطره دیگه میشه....احتمالا وقتی برای بار هشتم پخش میشه، پیاده به سمت خونه میرم، مثل همیشه به طبقه ی بالای اون مغازه لباس فروشی که سر بریدگیه نگاه میکنم، دوباره همون 3 تا مرد روی مبلای جلوی پنجره نشستن، سرمو پایین میارم و به این فکر میکنم که امروز چرا انقد خیابون شلوغه، به جئومات میرسم، پسر دبستانی مثل همیشه نشسته لب جدول و منتظره، معلش هم کمی اونطرف تر چشم به راه کسیه، به بهار 7 میرسم، یادم میاد همه ی اون حسای عجیب و غریب استرس زایی که سر ادامه ی این کوچه کشیدم، چه نوجوونی عجیبی ساخت برام این کوچه، به خونه رسیدم و احتمالا وقتی برای دوازدهمین بار پخش شد و این یعنی من به اندازه ی 12 تا احتمالا وقتی گریه کردم. با من دانش آموز خداحافظی میکنم و وارد خونه میشم....

این متن و من دیشب نوشتم و فکر میکردم احساسم نسبت به فردا بعنوان آخرین روز مدرسه باید یه همچین چیزی باشه، اما خب خواب موندم و کلا مدرسه نرفتم:) و این یعنی احساسات میتونن همنقدر غیرمنتظره تجربه شن!

یله | چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۳ 19:53
ارتباط با پیچک!
بیوگرافی
نمیدانم! شاید باید سخت باشد! اینکه من اینجارا با دفتر خاطراتم اشتباه گرفته ام....! روزهایم در گذرند و من، هر چیزی که در زندگی آن لحظه مببینم و برایم بسیار بیشتر از ارتفاع قامت جمجمه ام باشد، اینجا به یادگار میگذارم..!