پیچک

دوست دختر

داداش بزرگم مریض شده و دوست دخترش براش غذا سفارش داده بود:)) یه بحثی شد تو خونه سر همین که آره مگه تو گشنه ای که دختره برات غذا بخره و من فقط گفتم بچه ی گلتون منم:)) و بابام قشنگ دو دقیقه زل زده بود بهم و مطمئن بودم اگه یه چیزی بگم میخوره تو دهنم:))) آخه چرااااااااا؟؟؟

برچسب‌ها: همینجوری
یله | یکشنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۳ 18:58
ارتباط با پیچک!
بیوگرافی
نمیدانم! شاید باید سخت باشد! اینکه من اینجارا با دفتر خاطراتم اشتباه گرفته ام....! روزهایم در گذرند و من، هر چیزی که در زندگی آن لحظه مببینم و برایم بسیار بیشتر از ارتفاع قامت جمجمه ام باشد، اینجا به یادگار میگذارم..!