امروز بالاخره وقت کردم برم برای عید لباس بخرم... و در تمام لحظه ها اینجوری بودم که نفسسسسسس عمیق بکش؛ سال آخره...چون هر مانتویی که برمیداشتم بابام اینجوری بود که نه این کوتاهه میخوای بپوشی هم باید با چادر بپوشی.... و واقعا از یه جایی به بعد دلم میخواست گریه کنم:))) و اعتراف میکنم دلم پیش یه مانتو موند... در نهایت هم یه شومیز ساتن خریدم و کلا مانتو هیچی:))) و من الان حس خوبی به خودم ندارم:)) چون علارغم تمام کارایی که بابام برای من و بقیه مون میکنه بعضی وقتا بخاطر این کاراش حسم نسبت بهش عوض میشه:)))
یله | جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۲
22:36