پیچک

هر روز صبح و هر روز ظهر

صبح که از خواب پا میشم همه چی بده تا برسم به مدرسه!! اونجا بیشتر چیزا خوبه تا وقتی که برگردم خونه؛ دوباره همه چی بده... و هر روز صبح و هر روز ظهر به خودم میگم فقط بخون که بری!! اگه دانشگاه قبول نشی شوهرت میدن؛ باید کار خونه بکنی؛ باید محتاج یکی دیگه باشی؛باید عقاید یکی دیگرو تحمل کنی؛ باید یکی بشه که فقط نتونسته؛ یکی که تنها شغلش شده تنها چیزی که ازش متنفره؛ هر روز صبح و هر روز ظهر به خودم میگم باید بخونی تا بری! اگه یه راه فرار باشه همینه؛ فقط باید بخونی و بری...

و من هر روز صبح و هر روز ظهر اینو یه جای دفترم مینویسم...

یله | یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ 22:8
ارتباط با پیچک!
بیوگرافی
نمیدانم! شاید باید سخت باشد! اینکه من اینجارا با دفتر خاطراتم اشتباه گرفته ام....! روزهایم در گذرند و من، هر چیزی که در زندگی آن لحظه مببینم و برایم بسیار بیشتر از ارتفاع قامت جمجمه ام باشد، اینجا به یادگار میگذارم..!