کدامتان تا به حال روزمرگی گلهارا دیده است؟ گیاه که بخواهد بپوسد از درون آرام آرام نرم میشود،میشکند و تمام میشود و ما یکهو به خود می آییم و میبینیم گلمان پوسیده!
اینروزها غریب شده ام، دیگر از پیچک ها،نرگسی ها،شکن ها و حتی از اسم خودم هم بدم می آید... اصلا فکرش را هم نمیکردم داستان من و اویی که نیست اینگونه تمام شود، آنقدر سخت،آنقدر عجیب.. من که دوش هایم توان کشیدن درستی های امروز و فردایش را ندارد! مگر این سبزک ها، این گلبرگ های بی غل و غش سپید هرکدامشان چه مقدارند که تاریکی های زندگی اش را به خوردشان بدهند و دم نزنند؟ من دلم بیشتر از خودم برای او میشکند.... که هر روز سبزی وجودش اسباب بازی رهگذارن میشود و او چشم هایش را جای دیگری جای گذاشته و نمیبیند هرکسی که می آید، برگی از وجودش میکند،آتش میزند و خاکسترش را هم با خودش میبرد.. و حیف،حیف از او که سبزینه هایش اینگونه مشکی شدند، من میدانم؛روزی کسی می آید و دم مسیحایی اش دست شفایی میشود به چشمانش و او بعد از این همه روز میفهمد که از آن همه دالان تو در تو بچه راهی مانده و رهگذرانی که هرکدامشان خاطراتشان را به گوش خاکستر هایش فوت میکنند و به دنبال جوانه های نو در این عالمند؛یاد میگرد که عمرش بی فایده بوده! آدمی که پاییز شود، بی فایده میشود...
من اینروز ها نرگس ها و پیچک هارا نمیخواهم،تمامشان برای توی خزان شده... اگر روزی باز هم من بودم و تو و، قاموس آدمیت به تنت نشسته بود، من به قامت بلندای روشنی هر صبح،بلند میگویم:دوستت دارم
پیچک
یله | جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲
13:23